یاد قدیما
وای خدای من
باورم نمیشه که آخرین پستی که گذاشتم برای پنجشنبه، ۵ دی ۱۳۸٧باشه
خدای من چقدر زود گذشت
چه خاطرات زیبایی - چقدر جالب گذشت
همیشه بهش فکر میکنم - با اینکه زمان گذشت و من بزرگتر شدم وحالا با تجربه تر و قوی تر شدم و واقعا دیگه کل فکر و ذکرم کار شده ولی همیشه جرقه های یه انرژی یادگار از یک یار در ذهنم جرقه میزنه - هنوز هم خیلی جاها اورا میبینم - نمیدونم که او چه دیدی نسبت به من داره اما من طی این دوسال همیشه براش پیام دادم ولی هیچ پیامی دریافت نکردم- نمیدونم شاید بهتره که دیگه بهش فکر نکنم ولی من دوستیمو بخاطر زیباییهای بعدش میخواستم - الان شیرینی اون حس دوستی هنوزم زیر زبونم حس میشه - هنوزم طعم حرفهای گرم تو رو میتونم حس کنم - هنوزم گرمای شومینه چوبی خونه رویاییمون رو میتونم حس کنم - نمیدونم هنوز اون حلقه تعهدی که بهت دادم رو داریش یا نه اما من هنوزم یادمه - هنوز بوی پنیر و سبزی ، زیبایی صندلی و میز غذاخوری - پتوی کنار شومینه و... سرپایینی جنگل و هنوزم دوچرخه ای که باهاش به کلبه میرفتیم - آبشار نزدیک کلبه پر از آب هست و گاهی که از اونجا رد میشم ساعتها بهش خیره میشم - سنگی که کنار کلبمون بود - عطر چوبهای کلبه - زیبایی یعنی همین یعنی زندگی با یاد و خاطره های زیبا، یعنی همیشه منتظر روزی که دوباره بشه دست در دست هم به کلبمون بریم - اینا معنی واقعی زیبایی هستن - برات دنیا دنیا شادی و مهربونی و آرامش و آرامش و آرامش و ................................................................................................................. باشد که روزی دوباره طعم شیرین با تو همراه بودن را حس کنم.
نمی دانم او مرا فراموش کرده است یا نه؟
میدانم دیگر مرا بعنوان یک دوست، دوست ندارد، اما، من فکر کردم اگر بشم مثل اون اونم میتونه مثل من باشه، با اینکه خیلی دوستش داشتم، ولی کم محلیش کردم که ببینم چی میگه، دیدم هیچ، میخواستم مثل اون مغرور باشم، منتظر بودم بیاد و ازم بخواد که باشم، ازم بخواد، ولی نمیدونستم که غرور او واقعیست و غرور من بازیگری.
چه بد شد، اورا نمیگویم، اوضاع را میگویم که درست برعکس شد، به نظر شما وقتی همه خوبیها و زیباییهای یک دوستی با یک زنگ نزدن و یا چند روزی اونم بخاطر واقعا مریضی شدید خبری به دوست ندادن به این راحتی فراموش بشن، دوست دارم ازش دور باشم و دوستش باشم، دوست دارم در قلبم تپش کند و دیگر بهش نگویم که دوستت دارم، آری من هم غرورمند شدم، از او آموختم، و حالا زیباتر است، ممنون که به من آموختی ای ستاره بزرگ مشرقی من، تو را همه گونه به نظاره مینشینم و میگویم که ........... دارم، اسم این حرفا رو بازی کردن با قلبت نذار، نگو که تو با قلب من بازی کردی، نه من فقط مثل تو شدم ولی نه کامل مثل تو، چون من بازیگر غرور بودم و کم آوردم
خوب بحث رو عوض میکنم. من امروز ریشامو زدم، بعد چند سالی رفتم و همه ریشامو زدم، سبیلامم زدم، وای همه توی خونه به من میخندن، خیلی متفاوت شدم، خوب خنده داره دیگه، یک پیرمرد که همه عمرش ریش داشته باشه بعدش بره و ریشاشو بزنه چی شکلی میشه، صورتش مثل برف سفید. از دوست خوبم میخوام که بدونه که نتونستم زیاد مغرور بمونم و این مطلبو نوشتم و ازش عذر میخوام اگر مغرور بودم، اگر با تو بدی کردم . برای همه مریضا دعا کنید.
5 شنبه 17/08/1386
5 شنبه 17/08/1386 ---- 11/8/2007 -------- ساعت 4:48 بعدازظهر یه روز پاییزی
سنگ خارا: سلام - سلام و سلام -
آتیش: بدون جواب
سنگ خارا: بازم میبینمت ولی نه در چت روم بلکه در آسمون - همیشه و همه جا شاد و خرم باشی و اینو بدون که قلب زیبای تو خیلی با ارزشتر از اونه که اونو در اختیار هر کسی بزاری
شنبه 24/08/1386 -----ساعت 11:35
آتیش : شما
سنگ خارا: سلام شما؟
آتیش: من ..... هستم
سنگ خارا: برای دوست داشتن هر نفس زندگی! دوست داشتن هر دم مرگ را باید آموخت برای ساختن هر چیزه نو خراب کردن هر چیزه کهنه را وبرای عاشق عشق بودن فقط عشق به مرگ را باید اموخت
آتیش: همیشه واسه گلی خاک باش که اگه به آسمون هم رسید همیشه یادش باشه که ریشش کجاست
آتیش: شما - آها یادم اومدم - شمایید که جواب اددتون رو ندادم -
سنگ خارا: حالا یادت اومد - حالا دیگه دیر شده
آتیش: واسه چی مگه نمیگن که ماهیرو هر وقت از آب بگیرن میمیره
سنگ خارا: بسه دیگه زیاده روی کردم
آتیش: وقتی خدا پنجره آرزو رو باز کرد از من سئوال کرد چه آرزویی دارم
سنگ خارا: چه آرزویی
آتیش: گفتم خدایا مواظب کسی باش که داره الان این آف رو میخونه چون خیلی عزیزه
سنگ خارا: منظورت که من نیستم
آتیش: واسه چی ؟؟ - آها
سنگ خارا: مواظب باش که به من دل نبندی
آتیش: نه اینو واست گفتم که شما واسه دوستت بگی - قرار نیست که من بهت دل ببندم
سنگ خارا: خیلی خوبه
آتیش: میترسم که بهت مشخصاتمو بدم
سنگ خارا: نترس چون من و شما هرگز همدیگر رو نخواهیم دید
آتیش: بازی روزگار میدونی چیه - من میرم قایم میشم و تو میری یکی دیگه رو پیدا میکنی
سنگ خارا: ولی میخوام بدونم کسی که به من اعتماد کرده و با من چت کرده کیه
سنگ خارا: بعضی وقتها نت و روح مخلوط میشه - اینو بدون که بهتره همدیگرو نشناسیم
آ: واسه چی
س: چون اینطوری راحت ترم
آ: آها میخوای حالا تلافی کنی
س: چون من دیگه بسمه - در این دنیا کاری با کسی ندارم - فقط برای اون دنیا
آ: چرا اینقدر نا امید
س: من نا امید نیستم - فقط دوستایی میخوام داشته باشم که وقتی مردم برام کار نیکی انجام بدن
.
.
.
.
.
.
.
گردباد حوادث میگذرد - ای زیبای من، من قصد تنها گذاشتنت را نداشتم - گزیده ای از حرفای روز اولمون رو دوباره مرور کردم ... ای مهربان من ای ........
شما پایان این داستان رو چطوری میبینید - الان یکسال و یک ماه میگذرد از آن صحبت و حالا
نفرینهای دختری گریبانگیر من شده - آره هر چی سرم داره میاد بخاطر نفرینای اونه - بخاطر بدیهای من - حقمه مگه نه - در سطل آشغال نظرات من نظری هرچند کوتاه بیاندازید - آری مرا آزاد کنید
خواب انتظار
آرام سخن بگو ، زیرا که انتظار تازه به خواب رفته است،
انتظار در آغوش رویای یک سلام، مست شد و خوابید،
انتظار در امید به پایان رسیدن خویش ، سحر شد و خوابید،
انتظار گریستن را به آسمان آموخت تا بهانۀ روییدن شود،
نوازش را به نسیم آموخت تا بهانۀ بوسیدن شود ،
روشنی را به سپیده آموخت تا بهانۀ دمیدن شود،
انتظار ، ستایش را به نیایش سپرد تا بهانۀ رسیدن شود،
انتظار در خواب نگاهی به دشت کرد و دامن گل ها پر از شبنم شد،
...... اکنون ، انتظار سرسپردۀ لحظه هاست،
لبریز از دلهره هاست.
یک داستان کوتاه و جالب
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :پدر عزیزم،با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با استیسی پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. استیسی به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. استیسی چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و استیسی بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.با عشق،پسرت،جاهن
پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه تامی. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوست دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن
غروب عاشقان
غروب عاشقان پر از بیت های طولانی است،
رنگ آرزوهای تنها یی است،
شوق لحظه های بی تابی است،
غروب عاشقان،قیمت صبر چشمه های تابستان،
فریاد سنگین سکوت کوهستان،
بهای عطر پاک هوای بارانی است،
غروب عاشقان، سرود برگ های پاییزی است،
راز جاودانی مهربانی است،
بی قراری عهد های پنهانی است،
غروب عاشقان ،مثل نوازش آفتاب،
مثل چشمک ستاره،
مثل لبخند شکوفه،
تکراری است
نامه ای از خدا
بنام خدا
نامه ای از طرف خدا ... امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی
که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که
خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.
وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر
می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من
بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی
منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک
صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.
خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن
دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با
خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان
می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم
قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت
می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی.
تو به خانه رفتی وبه نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای
انجام دادن داری.
بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم
تلویزیون را دوست داری یا نه؟
در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از
روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر
نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه
انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه
می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی.
موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به
اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً
به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من
همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از
آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو
چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز
منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر،یا گوشه ای از
قلبت که متشکر باشد.
خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته
باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق
تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.
آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟
اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.
روز خوبی داشته باشی ... دوست و دوستدارت: خدا
یادمان باشد زندگی را سخت نگیریم و قرار نیست تمام روز های
زندگی آن جور که ما می خواهیم باشند
دلی پر از امید به خداوند و تنی سالم و زندگی شادی داشته باشید
در پناه خدا
هم نفس
روزی که آسمون عاشق شد،
خورشید رو مهمون کرد،
توی باغچۀ دلش ستاره کاشت،
رویاشو رنگ آبی زد،
غم هاشو رنگ سایه زد،
نفس پاک نسیم رو تن دریا ریخت ،
تو نگاه دریا آسمون عشقشو دید و خندید،
آسمون عاشق عاشق شدنه،
مظهر صداقته،
چشمۀ سخاوته .
خیانت و رابطه پنهانی
واقعیاتی در مورد خیانت ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ *
در جـوامع غربی در %66 ازدواجها پدیده خیانت مشاهده میگردد.
* در ازدواجـهـایـی کـه یـکـی از زوجـین دست به خیانت زده احتمال طلاق افزایش یافته است.
* %75 خیانتهای جنسی به طلاق کشیده میشود.
* ماهیت خیانت عشقی با خیانت جنسی تفاوت دارد.
* زنان و مردان برای خیانت عشقی خود دلایل یکسان اما برای خیانتهای جنسی خود دلایل متفاوتی دارند.
* %15 زنان و %25 مردان جوامع غربی در دوره تاهل و زندگی مشترکشان بیش از 4 رابطه جنسی نامشروع دارند.
* %15 از افرای که مرتکب خیانت جنسی شده اند همسر پیشین خود را طلاق داده و با معشوقه خود ازدواج میکنند.
* %80 از افرادی که به قصد ازدواج با معشوقه خود همسر پیشین خود را طلاق داده اند از کرده خود پشیمان میگردند.
* بیشتر رابطه های پنهانی معمولا 3-2 سال بطول می انجامد اما برخی ممکن است مادام العمر باشد.
* عامل خوشبختی در زندگی زناشویی احتمال خیانت را منتفی نمیکند.
* پر مشغله بودن همسر عامل ناتوان کننده ای برای نداشتن رابطه پنهانی وی نمیباشد.
بطور کلی 3 نوع خیانت و یا رابطه پنهانی وجود دارد: رابطه عشقی رابطه جنسی رابطه اینترنتی
تعریف خیانت عشقی: یک رابطه پنهانی میباشد که در آن یک پیوند احساسی و جنسی صمیمانه میان یک فرد متاهل با فرد دیگری که همسر قانونی وی نمیباشد برقرار میگردد.
تعریف خیانت جنسی: یک رابطه پنهانی میباشد که در آن یک فرد متاهل با فرد دیگری که همسر قانونی وی نمیباشد رابطه جنسی برقرار میکند. در این نوع رابطه عنصر علاقه و یا وابستگی احساسی وجود ندارد.
تعریف خیانت اینترنتی: شامل گفتگو و تبادل تصاویر و مشخصات یک فرد متاهل با فرد دیگری که همسر قانونی وی نمیباشد از طریق اینترنت و چت. محتوای گفتگوها و تبادل تصاویر و مشخصات عموما در رابطه با مسایل جنسی و صمیمانه میباشد.
عمده نیازهایی که فرد در یک رابطه نامشروع و پنهانی سعی در تامین آنها دارد به قرار زیر میباشد: مورد نیاز بودن -رفاقت-درک شدن-از سوی فردی دوست داشته شدن-یک ریسک لذت بخش و مفرح-احساس آزادی - استقلال-سرگرمی- برآورده ساختن نیازهای جنسی-تقویت اعتماد بنفس-سلطه جویی-تجربه تازه-ماجراجویی-القاء داشتن استحقاق و شایستگی-رقابت-شیطنت-پر کردن خلاء تنهایی-برتری جویی-انتقام جویی-تعلق پذیری-احساس امنیت-مورد پذیرش واقع شدن-هیجان-لذت جویی-احساس جوانی کردن-تنوع طلبی-خود شناسی.
خیانت عشقی: این نوع رابطه پنهانی در ابتدا از یک صحبت کوتاه آغاز شده و به تدریح به یک رابطه عمیق و شدید بدل میگردد. در پایان نیز چیزی جز ندامت و از هم پاشیدن زندگی فرد ثمری در پی ندارد. انگیزه اصلی آن افزایش اعتماد بنفس فرد میباشد اما بطور کاذب.
به انواع رابطه عشقی خیانت آمیز توجه کنید:
رابطه عشقی کورکورانه: در این نوع رابطه پنهانی فرد به نوعی به عشق اعتیاد دارد. وی به احساسی که در هنگام عاشق شدن به وی دست میدهد که همان افزایش ترشح آمفیتامین در بدنش میباشد اعتیاد دارد. که معمولا فرد را غیر منطقی و شیفته میگرداند. یک شهوت کورکورانه نسبت به یک فرد میباشد که در آن عشق بصورت وسواسی، غیر واقعی، آتشین و بی پروا نمود پیدا میکند. فرد در این نوع عشق خود را به مخاطره انداخته و به آب و آتش میزند که به وصال معشوق خود برسد. هنگامی که معشوق در کنار فرد عاشق نباشد احساس عذاب میکند و هنگامی که معشوق حضور دارد احساس وجد. این نوع رابطه عشقی میتواند از چند هفته تا چند چندین سال بطول انجامد. اما پس از گذشت زمان هر دو فرد پی میبرند که آنطور که تصور میکردند یکدیگر را نمیشناسند و با یکدیگر سازگاری و تفاهم ندارند. در این نوع رابطه فرد از همسر و یا شریک پیشین خود معمولا جدا میگردد.
رابطه عشقی تفننی: این نوع رابطه پنهانی بر مبنای دوستی، تفاهم و مراقبت دو جانبه از یکدیگر شکل میگیرد. این نوع رابطه به نوعی گریختن از وظایف، مسئولیتها و فشارهای زندگی روزمره و پناه آوردن به یک فرد جدید میباشد. در این نوع رابطه دو فرد بطور قابل ملاحظه ای احساساتی میباشند و ممکن است که با هم رابطه جنسی برقرار کنند و یا هیچگونه رابطه جنسی با یکدیگر نداشته باشند. در این نوع رابطه دو فرد اعتقاد دارند که فرصتی برای خود شناسی، رابطه جنسی، تجربه اندوزی، مشاوره و مورد پذیرش قرار گرفتن در اختیار آنان قرار میدهد. دو فرد در این نوع رابطه بسیار محرم یکدیگر بوده و رازدار میباشند. میتواند سالها بطول انجامد و یا حتی مادام العمر ادامه یابد. فرد ممکن است از همسر و یا شریک پیشین خود جدا نگردد و حتی اعتقاد داشته باشد که رابطه پنهانی وی و برآورده گشتن نیازهای وی از این طریق سبب تحکیم زندگی مشترکش میگردد.
رابطه عشقی مقطعی: این نوع رابطه پنهانی در دوران تغییر و تحول و عبور از یک مقطع به مقطع دیگر زندگی فرد به وقوع می پیوندد. میان دو فردی که خواهان تجارب غیر جدی، سرگرم کننده و افزایش دهنده عزت نفس میباشند. بیشتر در هنگام رویدادهای مثبت مانند ارتقاء مقام، ترفیع، پاداش، یافتن شغل جدید توسط همسر، فرزند دار شدن و یا نقل مکان به یک خانه جدید حادث میگردد. در زمان موفقیت در فرد نوعی احساس شایستگی و کفایت پدید می آید که در فرد توقع یک پاداش ویژه را ایجاد میکند. مانند رابطه برقرار کردن با یک فرد تازه که هم سرگرم کننده باشد و هم زیاد سختگیر و مشکل پسند نباشد. این حالت در زمانهای ناخوشایند نیز میتواند به وقوع بپیوندد. زمانی که فرد خواهان فردی است که قادر باشد ناکامی، شکست و ناراحتی وی را درک کرده و تسلی خاطر و پشتیبان وی باشد. این نوع رابطه کلا زود گذر میباشد و عمرش کوتاه است. شاید کمتر از یک سال و بندرت زندگی مشترک فرد را از هم میگسلد. این رابطه برای فرد نیازهای امنیت، اختیار داشتن، تعلق پذیری، عاشق و معشوق بودن، مورد پذیرش بودن و اعتماد بنفس را تامین میکند.
رابطه عشقی انتقامجویانه: برخی از زنان از مردان و برخی مردان نیز از زنان نفرت دارند. آنها لذت را در آزار دادن، فریب دادن و بازی دادن دیگران میبینند. آنها دروغگویان ماهری نیز میباشند. آنها قربانیان خود را معمولا از میان افراد آسیب پذیر، ساده لوح و معصوم شناسایی و انتخاب میکنند. آنها در ابتدا وعده های خوشایندی به طرف مقابل میدهند اما در انتها چیزی جز ناکامی، رنجش خاطر و تحقیرشدگی برای قربانی باقی نمیگذارند. فرد ابتدای آشنایی خیلی با حیله گری و ظرافت به قربانی نزدیک میگردد. ممکن است خود را فرد بسیار موفق و یا سرشناس معرفی کند و یا آنکه خود را یک قربانی رقت انگیز جا زده و حس ترحم قربانی را بر بینگیزد. اما پس از گذشت زمان بتدریج قربانی را نا امید، تحقیر و مطیع خود میگرداند. پول، وقت، انرژی و اعتماد بنفس قربانی خود را میگیرد. در اینگونه افراد با سلطه جویی و کنترل کردن فرد دیگر نوعی احساس امنیت در فرد پدید می آید. فرد در این رابطه پنهان از همسر و یا شریک پیشین خود جدا نمیگردد.
خیانت جنسی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رابطه جنسی رفاقتی: در این نوع رابطه پنهانی دو فرد با یکدیگر رابطه جنسی داشته و از یکدیگر مانند دو دوست مراقبت میکنند. با اینحال زیاد با یکدیگر صحبت نمیکنند. آنها با یکدیگر خوش بوده و با یکدیگر بودن لذت میبرند. آنها میپندارند که این نوع رابطه پنهانی نه تنها هیچ لطمه ای به زندگی مشترک با همسرشان نمیزند بلکه تاثیر مثبتی نیز بروی آن میگذارد. این نوع رابطه ممکن است سالها بطول انجامد. این رابطه عزت نفس، حس پذیرش، هیجان، خیالپردازی، لذت، شیطنت، اشتیاق وارضای تمایلات جنسی فرد را برآورده میسازد.
رابطه جنسی ماجراجویانه: در این رابطه پنهانی نیز رابطه جنسی وجود دارد. یک رابطه مفرح و شیطنت آمیز میباشد. دو فرد برخی اوقات تصور میکنند کودک بوده و طرف مقابلشان اسباب بازی میباشد که به فرد دیگری تعلق دارد. هر دو فرد در این رابطه خود محور بوده و در جستجوی لذت خویش میباشند. معمولا نیز دارای شریک جنسی فراوانی هستند. برای فرد رابطه جنسی یک بازی رقابتی و وسیله ای برای کنترل و سلطه جویی میباشد. این نوع رابطه به فرد عزت نفس، حس شایستگی ،رقابت، هیجان، شیطنت و زیرکی میبخشد ولی در نهایت باعث از هم گسستگی زندگی و شرمساری او خواهد گردید.
رابطه جنسی مرض گونه: برخی روابط جنسی پنهان تنها یک شب بطول می انجامد. حتی فرد نام معشوقه خود را نیز به خاطر نمیسپارد. اینگونه افراد تنها میخواهند چیزی را اثبات کنند و تنها انگیزه آنان ارضاء جنسی میباشد. در جستجوی روابط جنسی بودن مکرر آنان آشکار کننده احساس تردید به خویش، خشم، انتقامجویی و یاغیگری مفرط آنان میباشد. در این نوع رابطه فرد از همسر خود جدا نمیگردد چون نیازی به این کار ندارد. این نوع رابطه به فرد احساس عزت نفس و قدرت توام با غرور، تسکین، خصومت، تنهایی، برتری، و انتقامجویی میبخشد.
۱۰ نشانه خیانت در مردان
متاسفانه پدیده نکوهیده خیانت در برخی از مردان مشاهده میشـود که در نهایت موجبات تخریف روابط خـانـواده را فراهــم خواهـد آورد.
در این قسمت به ۱۰ نشانه خیانت در مردان اشاره می کنیم. این علائم ممکن است شروع قصه ای غم انگیز باشد پس سعی نماییـد حـواس خود را بیشتر جمع کنید. ● افزایش ساعات کاری بیشترشدن مدت زمانی که بقول او بدلیل اضافه کاری یا جلسه سر کار میماند یکی از نشانه های مهم است. این فرصت خوبی است برای ملاقات و قرارهای عاشقانه.
● تفکر زیاد و خیره شدن بتازگی زیاد توی فکر است، معمولا” به یک نقطه خیره میشود و در افکار خود فرو رفته، آیا مشکل کاری دارد؟ با کـسی دعوایـش شده؟ اگر نـه پـس از خـواب خـرگوشـی بیدار شوید.
● کم حرفی و سرد مزاجی یکی از نشانه ها این است که او دیگر در خانه حرف نمی زند و یا بسیار کم حرف شده است، با شما به سردی برخورد کرده و احساسات شما را بی معنی می انگارد و دیگر حرفهای عاشقانه نمیزند.
● مخفی کردن موبایل و تلفنهای بی جواب موبایلش را هیچگاه از خودش دور نمیکند ،هنگام زنگ خوردن بسرعت سراغش رفته و به آرامی صحبت می کند. تلفنهای مشکوک و مزاحم زیاد شده است.
● عدم تمایل به روابط جنسی در صورت وجود روابط پنهانی شـور و هـیجان همسر شما برای سکس از بین رفته و دیگر مانند گـذشـته تـمایـلی به داشـتن این روابط ندارد او سرد و بیتفاوت از کنار شما خواهد گذشت.
● اتهام به خیانت از قدیم گفتن “دست پیش بگیر تا پس نیـفتـی” و “کافـر هـمـه را بـه کیش خود پندارد”. بله او شما را به خیانت متهم می کند در حالی که هیچ دلیل و مدرکی ندارد. چون خود چنین افکاری درسردارد اینطور می انگارد که شما نیز به دنبال کج روی و تقلب هستید. انگ زدن های بی مورد، سوال پیج کردنهای پی در پی و بدون منطق می تواند نشانه مهمی برای خیانت در او باشد.
● جبهه گیری و پرخاشگری هنگامی که از او میپرسید “چرا دیر کردی؟” یا “چرا موبایلت خـامـوش بود؟” او با لحنی تند و چهره ای برافروخـته شـروع بـه توجـیه شـما می کـند و با اسـترس پاسخ سوال را می دهد. برای هر موضوع بی اهمیتی شروع به بهانه تراشی و تند خویی می کند. “آنکه از حساب پاک است از محاسبه چه باک است؟” هر قدر پاسخها با لحن آرامتر و منطقی تر بیان شوند، احساس صحیح بودن آنها بیشتر تقویت خواهد شد و بالاعکس.
● احساس گناه و شرمندگی زیاد او بدلیل گناهی که در مورد شما مرتکب شده احسـاس گـناه و عذاب وجدان می کند بنابراین وقتی هدیه ای به او می دهید و یا کار غیر منتظره ای برایش انجام می دهید، چهره اش منقلب شده و علائم شرمندگی در چهره اش موج خواهد زد.
● تغییر شخصیت وشکل ظاهری نوع لباس پوشیدن او تغییر می کند، جملات جدید بیان می کند، حرکات متفاوت از او سر می زند، ساعت خواب و بیداریش تغییر می کند، غذاهای جدیدی طلب می کند. بـیـشتر حـمام مـی رود، مـوهای خـود را بـرخـلاف گـذشـتـه حـالـت داده و آغـشتـه بـه ژل می نماید. او می خواهد مطابق با میل دیگری رفتار کند، لباس بپوشد، حرف بزند، غذا بخورد و …
● افزایش ناگهانی ساعت کاری در اینترنت امروزه اینترنت و اسلحه بسیار قوی آن یعنی “چت” وسیله ای مطمئن و امن برای رد و بدل حرفهای عاشقانه و الـبته درد دل های شبـانه بــرای عشـاق تازه بـهـم رسیده و یا نرسیده تلقی می گردد. گـذراندن سـاعتهای متـمادی شـوهرتان را در جـلـوی کامپیوتر بحساب انجام کارهای اداری و استفاده عـلمـی او از کامـپـیوتر نـگذارید و کمـی بیـشتر حواستان را جمع نمایید.
● نتیجه: گرچه نـشـانه های ذکر شـده به هیـچ عنـوان دلیـل قطعی برای خیانت مردان محسوب نمیگردد، دانستن آنها برای پیشگیری از خیانت پیش از وقوع مفید می باشد. فضای خانواده خود را با صداقت و صمیمیت گرمتر و جذاب تر نمایید
داستان سیب
یک خانم معلم ریاضی که به یک پسر 7 ساله بنام آرنو ریاضی یاد می داد ...ازش پرسید:
آرنو اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
تا چند ثانیه آرنو با اطمینان گفت :4 تا!
معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت (3).
خانم معلم نا امید شده بود .او فکر کرد "شاید بچه خوب گوش نکرده است"او تکرار کردآرنو:خوب گوش کن آن خیلی ساده است تو می تونی جواب صحیح بدهی اگر به دقت گوش کنی .اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
آرنو که در قیافهء معلمش نومیدی می دید دوباره شروع کرد به حساب کردن با انگشتانش در حالیکه او دنبال جوابی بود که معلمش رو خوشحال کند تلاش او برای یافتن جواب صحیح نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود که معلمش را خوشحال کند .برای همین با تامل پاسخ داد" 4".....
نومیدی در صورت معلم باقی ماند . به یادش اومد که آرنو توت فرنگی رو دوست دارد.او فکر کرد شاید آرنو سیب رو دوست ندارد و برای همین نمی تونه تمرکز داشته باشه.در این موقع او با هیجان فوق العاده و چشمهای برق زده پرسید:آرنو اگر من به تو یک توت فرنگی و یکی دیگه و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت فرنگی خواهی داشت آرنو؟
معلم خوشحال بنظر می رسید آرنو با انگشتانش دوباره حساب کرد .هیچ فشاری در آرنو وجود نداشت ولی یک کم درخانم معلم بوداو موفقیت جدیدی برای آرنو می خواست و آرنو با تامل جواب داد "3"؟
حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه داشت. برای نزدیک شدن به موفقیتش او خواست به خودش تبریک بگه ولی یه چیزی مونده بود او دوباره از آرنو پرسید اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی دیگه بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
آرنو فوری جواب داد "4"!
خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطو آرنو چطور؟
آرنو با صدای پایین و با تامل پاسخ داد "برای اینکه من قبلا یک سیب در کیفم داشتم "
نتیجهء اخلاقی:اگر کسی جواب غیر قابل انتظاری به سوال ما داد ضرورتا آن اشتباه نیست شاید یه بعدی از آن را ابدا نفهمیدیم.!
بی پروا
امشب کلمات در خلوت دل من مستند،
چه بی شرمانه میخندند و می رقصند،
و از شراب افکار من می نوشند،
و چه بی پروا لبهای بسته و تشنۀ مرا با جامی از بوسه گشودند،
تا نگاه مشتاقم را با لبخندی بی تاب ،رسوا کنند،
و من در مستی اغوا شدم و به مهر سوگند خوردم،
باور رویاهای من رنگ دست های پاییز شد،
مثل ابر خاکستری شدم،
مثل باران جاری شدم،
مثل پاییز عاشق شدم.
کابوس
روی دیوارهای باغ دوستی،
شعله های فراموشی می رقصند،
و دستان من، در انتظار چشمه ای ،
برای سپردن طراوت گلها،
و نگاهم در پی روزنه ای برای گشودن ،
من در کابوس همیشگی خوابهای پاییزی ام،
لبهای داغ و تشنۀ کویر را دیدم ،
" که در بی خبری ،
پیکر سبز باغ خاطرات مرا،
بوسید و خاکستر کرد"
و دوباره در طلوع سپیده باور کردم که،
بهار میراث قلب پرستوهای عاشق است ،
و پاییز فصل رسوایی نیرنگ هاست،
هنوز دستان من در انتظار بهانه ای برای سپردن،
و نگاه من ، در پی راهی برای رسیدن است
مسا فر
زمستان در بستر سرد و سپیدش خفته بود،
و از نطفۀ سبز درونش خبر نداشت،
طوفان به شاخه های باغ تاخته بود،
و از خواب عمیق ریشه ها خبر نداشت،
ابر از دلتنگی ،در انتظار بهار میگریست ،
و از نیازدانه های تشنۀ درون خاک خبر نداشت،
باد در میان شاخه های عریان میچرخید،
و از راز نسیم عطر عشق اقاقی خبر نداشت،
آسمان از برق یک شهاب درخشید،
و از شتاب یک لحظه برای عبور از نگاه عاشق خبر نداشت،
مسافر بهار از راه رسید،
صدای قلب بهار در دشت پیچید و زمستان خبر نداشت،
" سپید مشکی" من بیا و ببین،
........بوی ساقه های سبز می آید........
........بوی بوسه های وصل میآید
دیدار با قلبم
دیشب شب رویایی من بود - قلب من به من نزدیک شده بود - تونستم ببینمش - دیدنش مثل رویایی بود که فکر میکردم شاید ١٠ یا ١۵ سال دیگه برآورده بشه اما خدا خواست که زودتر بمینمش، شب که شنیدم داره میاد به شهرمون از خوشحالی داشتم بال در میاوردم، قلبش رو شکسته بودم، چون گفته بودم به دیدارش نمیام و از این کار بر حذرش کرده بودم ولی مگه میشه به دیدار قلب خود نرفت، سریع پیداش کردم، تقریبا در فاصله ٢٠ متری کنار چادرش نشستم، و همینطور به چادرش ذل زده بودم، هنوز باورم نمیشد که فاصله من با اون اینقدر کم شده، ضربان قلبم بالا رفته بود، نمیدونستم چکار باید بکنم. شب گذشت و وقتی فهمید که من دیدمش ناراحت شد گفت چرا نیومدی که من ببینمت و خودت تنهایی و یواشکی منو دیدی؟ و گریست. من همین موقع بود که خیلی از خودم منفور شدم و به فکر جبران افتادم، یه رم کوچیک موبایل داشتم. برداشتم و توش از آهنگایی که خیلی دوستشون داشتم و .... ریختم، تا صبح نخوابیدم چون صبح عازم شهری دیگر بود، مگه میشد کسی که یه عمر منتظر دیدنش باشی اون بیاد و بدونی که میخواد بره و تو بگیری بخوابی، من نمیتونستم، صبح زود رفتم به نزدیکش، رم رو زیر سنگی کنار جدول گذاشتم ساعت ۶:٣٠ صبح بود اما هر چی پیامک زدم به دستش نمیرسید، گفتم وای آتیش من خوابیده و گوشیشم خاموشه، نگران شدم گفتم شخص دیگه ای نیاد و اونو برداره، تا اینکه دیدم اومد، به من خیلی نزدیک شد ولی منو ندید، و اونو برداشت، از دیدنش خیلی خوشحال بودم، خیلی زیاد، تا ساعت ١٠:٣٠ اونجا بودم، چشم از چادرش برنداشتم، رفتم یه کلوچه و یه آب معدنی گرفتم و همونجا خوردم، وای چقدر برام زیبا بود، گفتم خدایا ممنونم که من از این دنیا نرفتم ولی حداقل دوست خودمو از نزدیک دیدمش ( دلم میخواست برم و کنارش بشینم و دستشو محکم بگیرم و بهش بگم آتیش من ازت متشکرم که با من دوست موندی تا کمبودهای عاطفی و روحی من از بین بره - میخواستم دستشو ببوسم و ازش عذر بخوام، عذر بابت همه بدیهایی که بهش کرده بودم ، میدونم که منو خیلی دوست داره ولی بخاطر اینکه ابرازش نمیکنه ازش خوشم میاد، این غرورش برام با ارزشترین و گرانبهاترین طلاییه که نایابیش باعث بالا رفتن قیمتش میشه و میتونه دوستیمونو محکمتر کنه، دوستش دارم بخاطر اینکه احساس میکنم هدیه ای از طرف خداست، دوستش دارم بخاطر اینکه از من دوره و هیچ گزندی از من به اون نمیرسه، شاید داستان دوستی من و آتیش من رو بتونم بعدا برای نوه های خودم تعریف کنم ولی دوست دارم مرور خاطرات این روزهای زیبای زندگیمو یک روزی در کنار خودش و برای خودش داشته باشم، داشتن یه کلبه در وسط جنگل ، نمیدونم چرا اینقدر فکر منو مشغول خودش کرده که به من انرژی میده تا یه روزی حتما براش اون کلبه رویاییمون رو بسازم و من حتما اینکار رو انجام میدم) ساعت ١٠:٣٠ بود که رفت. دلم میخواست بهش یه هدیه خیلی خوب بدم ولی افسوس که اصلا فکرشو نمیکردم که بتونم اینقدر بهش نزدیک بشم.
برام گل سرخی در گودال دور درخت کنار چادرش گذاشته بود، اونقدر خوشحال شدم، اونقدر خوشحال شدم که نمیشه وصفش کرد، وقتی داشتم گل رو بو میکردم بی اختیار قطرات اشکم بر روی گلبرگای قرمزش ریخت، دست خودم نبود، احساس کردم عزیزترین کسم از پیشم رفته .
یه شب اینجا بود ولی وقتی رفت اینگار یه عمر پیشم بود، خیلی دلم براش تنگ شده، بدنبالش اینطرف و اونطرف دویدم ولی بهش نرسیدم اون دیگه رفته بود، اون برای من یه گل سرخ به همراه قلبش هدیه داد. وای شما میتونین تصورش رو بکنین که چه هدیه با ارزشی بود؟؟؟ روز خوشحالی من بود، شادی در من موج میزد اما دلم براش خیلی تنگ شد، خیلی زیاد، امیدوارم که هرجای این کره خاکی که هست همیشه شاد و خرم و سلامت و مهربون باشه، براش از خدای مهربون بهترین چیزای دنیا (نیکی، شادی، آسودگی روح، صبر، قدرت مقابله با سختیها و ...) رو میخوام. آتیش من در اینجا میبوسمت و بهت میگم که این دیدارمون هیچوقت از یادم نخواهد رفت و ارتباط قلبی من با تو مثل همیشه محکم و محکمتر شد. دوست بد تو سنگ خارا
من ثروتمندم
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرک پرسید:«ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین?»
کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آنها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود.
گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین?»
نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه… نه!»
دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»
آنها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم. لکه هاى کوچک جای دمپایى آنها را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم «ثروتمندى» هستم.
پیر عاقل
پیرمردی 92 ساله که سر و وضع مرتبی داشت در حال انتقال به خانه سالمندان بود. همسر 70 سالهاش به تازگی درگذشته بود و او مجبور بود خانه اش را ترک کند.
پس از چند ساعت انتظار در سرسرای خانه سالمندان، به او گفته شد که اتاقش حاضر است. پیرمرد لبخندی بر لب آورد.
همین طور که عصا زنان به طرف آسانسور میرفت، به او توضیح دادم که اتاقش خیلی کوچک است و به جای پرده، روی پنجرههایش کاغذ چسبانده شده است.
پیرمرد درست مثل بچهای که اسباببازی تازهای به او داده باشند با شوق و اشتیاق فراوان گفت: «خیلی دوستش دارم.»
به او گفتم: ولی شما هنوز اتاقتان را ندیدهاید! چند لحظه صبر کنید الآن می رسیم.
او گفت: به دیدن و ندیدن ربطی ندارد. «شادی» چیزی است که من از پیش انتخاب کردهام. این که من اتاق را دوست داشته باشم یا نداشته باشم به مبلمان و دکور و... بستگی ندارد بلکه به این بستگی دارد که تصمیم بگیرم چگونه به آن نگاه کنم. من پیش خودم تصمیم گرفتهام که اتاق را دوست داشته باشم. این تصمیمی است که هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم می گیرم.
من دو کار می توانم بکنم. یکی این که تمام روز را در رختخواب بمانم و مشکلات قسمتهای مختلف بدنم که دیگر خوب کار نمی کنند را بشمارم، یا آن که از جا برخیزم و به خاطر آن قسمتهایی که هنوز درست کار می کنند شکرگزار باشم. هر روز، هدیه ای است که به من داده می شود و من تا وقتی که بتوانم چشمانم را باز کنم، بر روی روز جدید و تمام خاطرات خوشی که در طول زندگی داشتهام تمرکز خواهم کرد.
سن زیاد مثل یک حساب بانکی است. آنچه را که در طول زندگی ذخیره کرده باشید میتوانید بعداً برداشت کنید. بدین خاطر، راهنمایی من به تو این است که هر چه میتوانی شادیهای زندگی را در حساب بانکی حافظهات ذخیره کنی.
از مشارکت تو، در پر کردن حسابم با خاطرههای شاد و شیرین تشکر میکنم. هیچ می دانی که من هنوز هم در حال ذخیره کردن در این حساب هستم؟...
دختران ایرونی
دختر های ایرونی





مرد کور
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
!!!! امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید
آیینه چوبی
اولین آینه چوبی جهان!
اول عکس ها رو ببینید تا بعد توضیحاتش رو بگم:
این آینه چوبی توسط Daniel Rozen با کنار هم گذاشتن 830 تکه چوب کوچک
ساخته شده. هر تکه چوب با یک موتور کوچک کنترل می شود.
یک دوربین مخفی تصویر شیء جلوی آینه را به کامپیوتر منتقل کرده
و کامپیوتر با تغییر وضعیت تکه های چوب تصویر مورد نظر را تولید می کند!
شباهت ازدواج و خدمت سربازی

آقایان ، آقا پسرها ، مردان مجرد و متاهل ، افراد ذکور جامعه ...
آیا تا کنون با خود اندیشیده اید که به چه دلیل خدمت مقدس سربازی اجباریست ؟
چرا از قدیم و ندیم گفته اند که تا خدمت نروی مرد نمی شوی ؟!
چرا اکثر مردان موفق ، عامل اصلی این موفقیتشان را ۲ سال خدمت سربازی می دانند ؟!
چرا ۹/۹۹درصد خانواده های دختر دار حاضر نیستند به پسری که هنوز خدمت نرفته دختر بدهند ؟!
و چرا اکثر پسرهایی که قبل از سربازی رفتن زن می گیرند در آینده با مشکلاتی مواجه می شوند؟!
هدف از طرح این سوالات ، آماده کردن ذهن شما خوانندگان محترم جهت پی بردن به عمق فاجعه میباشد !
پاسخ تمام سوالات فوق در یک جمله خلاصه می شود و آن این است که ( خدمت سربازی یک دوران آموزشی و تمرینی است جهت آشنایی هر چه بیشتر و بهتر آقایان مجرد با زندگی زناشویی ! )بله ، درست شنیدید . شباهت های انکار ناپذیر میان خدمت سربازی و زندگی زناشویی آنقدر زیاد است که از دیرباز ، در اکثر کشور های دنیا خدمت سربازی اجباری را قرار دادند تا تمام افراد ذکور جامعه ، قبل از افتادن به دام ازدواج ( ببخشید ! منظورم قبل از متاهل شدن بود ) برای ۲ سال طعم زندگی مشترک را بچشند تا در ۱۰۰ سال آینده ، زیاد احساس رنج و عذاب نکنند !
و اما شباهتهای میان خدمت سربازی و زندگی زناشویی برای آقایان :
۱- چه در خدمت سربازی و چه در زندگی زناشویی ، چه بخواهی و چه نخواهی کچل خواهی شد و یا بعبارت بهتر ، کچلت خواهند کرد ! البته این کچلی در خدمت سربازی توسط ماشین اصلاح و در زندگی مشترک توسط عواملی چون : استرس شدید ، سوء تغذیه ، کندن بصورت لاخ لاخ توسط همسر ، چپ شدن ماهیتابه روغن داغ روی سر و ... صورت می گیرد ! نا گفته نماند که این کچلی در آقایان به نسبت نوع مو ، جنس ریشه مو ، عوامل ارثی و ... متفاوت است ولی به هر حال به قول معروف : دیر و زود داره ولی بالاخره هممون کل پا می شیم !
۲- شباهت بعدی در زمینه داشتن فرمانده و بعبارتی ، فرمانبردار شدن است ! به محض ورود به پادگان
۳- شباهت سوم در این نکته اقتصادی خلاصه می شود که چه سرباز و چه مرد متاهل ، میزان پولی که در آخر برج به دست او خواهد رسید ، فقط به میزانیست که کفاف بر طرف کردن نیازهای اساسی او را بدهد و چیزی جهت پس انداز کردن و یا خرج کردن در زمینه هایی غیر از نیازهای اساسی نخواهد ماند و در این میان ، سرباز و مرد متاهل ، هر چقدر هم که جان بکنند و عرق بریزند ، فرقی به حال فرمانده یا همسرش نخواهد کرد و باطبع تاثیری در جهت افزایش مستمری آنان نخواهد داشت ، بعبارت بهتر ، در هر دو جا یکی باید کار کنه تا اون یکی حال کنه !
۴- از دیگر شباهتهای موجود میان این دو قشر آسیب پذیر جامعه ، شباهت در آرزو کردن است ! بدین معنا که هر پسری پس از ورود به پادگان و خانه بخت است که قدر زندگی در خانه پدری را می فهمد از اعماق وجودش و با تمام اعضا و جوارحش آرزو می کند که ای کاش هنوز هم در کنار پدر و مادرش بسر می برد و ایضا خودش را نیز لعنت خواهد کرد که چرا قدر آن روزهای شیرین را ندانسته است ! چرا که در پادگان و خانه مشترک دیگر کسی غذای مفت به او نمی دهد ، لباسهایش را نمی شوید و اتو نمی زند ، کسی نازش را نمی کشد و ... و فقط خود اوست که مسئول انجام تمام کارهای شخصی اش و نیز کارهای چند نفر دیگر می باشد !
۵- از دیگر شباهتها می توان به این نکته اشاره کرد که اکثر سربازی رفته ها و اکثر مردان متاهل متفق
القول هستند که در این ایام ، هر روز به اندازه یکسال برای آنها می گذرد و ثانیه ها حکم ساعت را پیدامی کنند که به احتمال زیاد دلیل آن ، مواردی مشابه موارد فوق می باشد !
۶- و در نهایت اینکه چند ماه پس از آنکه کارت پایان خدمت یا قباله ازدواج را دریافت کردید ، صدای خواندن این شعر معروف در گوشتان خواهد پیچید که : ( گول خوردی آی گول خوردی ! )زیرا آن موقع است که تازه دوزاریتان جا می افتد که با این کارت و قباله نه کاری به آدم می دهند و نه وام ازدواج و نه خیلی از چیزهای دیگر که شما را به بهانه آنها در این راه وارد کرده بودند ، پس متوجه خواهید شد که تنها مورد استفاده ای که برای شما خواهند داشت این است که می توانید از آنها برای امانت دادن به کلوپ جهت کرایه فیلم استفاده نمایید !!!
و یا منزل مسکونی مشترک ( خانه بخت ) ، هر مردی یک فرمانبردار بی چون و چرا محسوب می شود که اگر طالب جان و سلامتی جسمی و روحیش می باشد ، باید تمام فرامین فرمانده و یا همسر خودرا بر روی تخم چشمانش بگذارد و هر گونه تخطی از دستورات فرمانده و همسر ، پاسخی جز گلوله ، حبس ، اضافه خدمت ( در خدمت سربازی ) و افتادن توی سماور پر از آب جوش ، هدف قرار گرفتن با ساتور ، رفتن دست توی چرخ گوشت ، پرت شدن از پنجره طبقه هفتم به بیرون ، گشنگی و تشنگی کشیدن و ... ( در زندگی زناشویی ) نخواهد داشت !
<<ای خدا کمک>>
بازگشت
شما دیده بودین که آدم بمیره و دوباره زنده بشه - نترسین من زنده شدم و برگشتم
به امید اینکه بتونم کمی از زیباییها رو با شما به اشتراک بزارم.
خانه گالری پروژه ها فروش اینترنتی تماس با ما
بدون شرح در مورد آخرین مطلبم و خداحافظ
![]() |
| From divoneee |
این وبلاگ رو با همه مطالبش به گورستانی تبدیل میکنم - میخواستم پاکش کنم ولی میخوام وقتی پیر شدم ببینم که چقدر بیهوده تلاش میکردم - ببینم که چقدر برای خودم فکرای خوب میکردم و بعدش فهمیدم که نه اونی که فکر میکردم منو دوست داره اصلا و ابدا حتی اندازه یه دانه ارزن منو دوست نداره - باورتون میشه 4 ماه فکر میکردم که منو دوست داره ولی حالا میفهمم که نه اصلا دیگه بهم فکرم نمیکرده و منو از ادد لیستاش پاک کرده - و بعدشم به من تهمت میزنه که تو برای خودت همدمی پیدا کردی - منو کشت - منو به گورستان تبدیل کرد - از این ناراحت نیستم که این وبلاگ رو به گورستانی تبدلی میکنم چون خوشبختانه خواننده ای نداشتم و کسی دلخور از دستم نمیشه - برای او که اینگونه با من خداحافظی کرد آرزوی خوشبختی در زندگی و آرامش ابدی میخوام - میخوام که همیشه موفق باشه و بهترین آرزوها رو براش میکنم - امروز روز خداحافظیه من از وب و وبلاگ نویسیه - امروز روز جدایی من از نت و دنیای نت هست - براش از درگاه خدا میخوام که سختی بهش دیگه نده - چون من خیلی اذیتش کردم و سختی زیاد کشیده - من بد بودم میدونم و لیاقت موندن با اونو نداشتم - از همه کسایی که این مطلب رو میخونن میخوام که برای من دعا کنن که خدا گناهانمو ببخشه - من برای همه شماها دعا میکنم - موفق باشین


آخرین مطلب
این وبلاگ رو با همه مطالبش به گورستانی تبدیل میکنم - میخواستم پاکش کنم ولی میخوام وقتی پیر شدم ببینم که چقدر بیهوده تلاش میکردم - ببینم که چقدر برای خودم فکرای خوب میکردم و بعدش فهمیدم که نه اونی که فکر میکردم منو دوست داره اصلا و ابدا حتی اندازه یه دانه ارزن منو دوست نداره - باورتون میشه 4 ماه فکر میکردم که منو دوست داره ولی حالا میفهمم که نه اصلا دیگه بهم فکرم نمیکرده و منو از ادد لیستاش پاک کرده - و بعدشم به من تهمت میزنه که تو برای خودت همدمی پیدا کردی - منو کشت - منو به گورستان تبدیل کرد - از این ناراحت نیستم که این وبلاگ رو به گورستانی تبدلی میکنم چون خوشبختانه خواننده ای نداشتم و کسی دلخور از دستم نمیشه - برای او که اینگونه با من خداحافظی کرد آرزوی خوشبختی در زندگی و آرامش ابدی میخوام - میخوام که همیشه موفق باشه و بهترین آرزوها رو براش میکنم - امروز روز خداحافظیه من از وب و وبلاگ نویسیه - امروز روز جدایی من از نت و دنیای نت هست - براش از درگاه خدا میخوام که سختی بهش دیگه نده - چون من خیلی اذیتش کردم و سختی زیاد کشیده - من بد بودم میدونم و لیاقت موندن با اونو نداشتم - از همه کسایی که این مطلب رو میخونن میخوام که برای من دعا کنن که خدا گناهانمو ببخشه - من برای همه شماها دعا میکنم - موفق باشین
تست روانشناسی معتبر در بین روانشناسان اروپایی
به این تست شک نکنید. این آخرین و استانداردترین تست شخصیت شناسى است که این روزها در اروپا بین روانشناسان در جریان است. پاسخهایش هم اصلاً کار دشوارى نیست. کافى است کمى به خودتان رجوع کنید. یک کاغذ و قلم هم کنار دستتان باشد و جوابی را که انتخاب می کنید یادداشت کنید که بتوانید امتیازهایى که گرفته اید جمع بزنید. حاضرید؟ پس شروع کنید:
1) چه موقع از روز بهترین و آرام ترین احساس را دارید؟
الف _ صبح،
ب- عصر و غروب،
ج _ شب
۲) معمولاً چگونه راه مى روید؟
الف _ نسبتاً سریع، با قدم هاى بلند،
ب- نسبتاً سریع، با قدمهاى کوتاه ولى تند و پشت سر هم،
ج _ آهسته تر، با سرى صاف روبرو،
د _ آهسته و سربه زیر، ه- - خیلى آهسته
۳) وقتى با دیگران صحبت مى کنید؛
الف _ مى ایستید و دست به سینه حرف مى زنید،
ب- دستها را در هم قلاب مى کنید،
ج _ یک یا هر دو دست را در پهلو مى گذارید،
د _ دست به شخصى که با او صحبت مى کنید، مى زنید،
و ه-_ با گوش خود بازى مى کنید، به چانه تان دست مى زنید یا موهایتان را صاف مىکنید
۴) وقتى آرام هستید، چگونه مى نشینید؟
الف _ زانوها خم و پاها تقریباً کنار هم،
ب- چهارزانو،
ج _ پاى صاف و دراز به بیرون،
د _ یک پا زیر دیگرى خم
۵) وقتى چیزى واقعاً براى شما جالب است، چگونه واکنش نشان مى دهید؟
الف _ خنده اى بلند که نشان دهد چقدر موضوع جالب بوده،
ب _ خنده، اما نه بلند،
ج _ با پوزخند کوچک،
د _ لبخند بزرگ،
ه_ لبخند کوچک
۶) وقتى وارد یک میهمانى یا جمع مى شوید؛
الف _ با صداى بلند سلام و حرکتى که همه متوجه شما شوند، وارد مى شوید
ب _ با صداى آرامتر سلام مى کنید و سریع به دنبال شخصى که مى شناسید، مى گردید
ج _ در حد امکان آرام وارد مى شوید، سعى مى کنید به نظر سایرین نیایید
۷) سخت مشغول کارى هستید، بر آن تمرکز دارید، اما ناگهان دلیلى یا شخصى آن را قطع مى کند؛
الف _ از وقفه ایجاد شده راضى هستید و از آن استقبال مى کنید
ب _ بسختى ناراحت مى شوید
ج _ حالتى بینابین این ۲ حالت ایجاد مى شود
۸) کدامیک از مجموعه رنگ هاى زیر را بیشتر دوست دارید؟
الف- قرمز یا نارنجى
ب- سیاه
ج- زرد یا آبى کمرنگ
د- سبز
ه- آبى تیره یا ارغوانى
و- سفید
ز- قهوه اى، خاکسترى، بنفش
۹) وقتى در رختخواب هستید (در شب) در آخرین لحظات پیش از خواب، در چه حالتى دراز مى کشید؟
الف- به پشت
ب- روى شکم (دمر)
ج- به پهلو و کمى خم و دایره اى
د- سر بر روى یک دست
ه- سر زیر پتو یا ملافه...
۱۰) آیا شما غالباً خواب مى بینید که:
الف- از جایى مى افتید.
ب- مشغول جنگ و دعوا هستید.
ج- به دنبال کسى یا چیزى هستید.
د- پرواز مى کنید یا در آب غوطه ورید.
ه- اصلاً خواب نمى بینید.
و- معمولاً خواب هاى خوش مى بینید
امتیازات
سؤال اول: الف(۲ امتیاز)، ب (۴ امتیاز)، ج (۶ امتیاز)
سؤال دوم: الف (۶امتیاز)، ب (۴ امتیاز)، ج (۷ امتیاز)، د (۲ امتیاز)، ه (۱ امتیاز)
سؤال سوم: الف (۴ امتیاز)، ب (۲ امتیاز)، ج (۵ امتیاز)، د (۷ امتیاز)، ه (۶ امتیاز)
سؤال چهارم: الف (۴ امتیاز)، ب (۶ امتیاز)، ج (۲ امتیاز)، د (۱ امتیاز)
سؤال پنجم: الف (۶ امتیاز)، ب (۴ امتیاز)، ج (۳ امتیاز)، د (۵ امتیاز)، ه (۲ ا متیاز)
سؤال ششم: الف (۶ امتیاز)، ب (۴ امتیاز)، ج (۲ امتیاز)
سؤال هفتم: الف (۶ امتیاز)، ب (۲ امتیاز)، ج (۴ امتیاز)
سؤال هشتم: الف (۶ امتیاز)، ب (۷ امتیاز)، ج (۵امتیاز)، د (۴ امتیاز)، ه (۳ امتیاز) و (۲ امتیاز)، ز (۱ امتیاز)
سؤال نهم: الف (۷ امتیاز)، ب (۶ امتیاز)، ج (۴ امتیاز)، د (۲ امتیاز)، ه (۱ امتیاز)
سؤال دهم: الف (۴ امتیاز)، ب (۲ امتیاز)، ج (۳ امتیاز)، د (۵ امتیاز)، ه (۶ امتیاز)، و (۱ امتیاز)
خب، امتیازهایتان را جمع زدید. عدد به دست آمده را با جدول مقابل مقایسه کنید و شخصیت خودتان را بشناسید.
نتیجه گیرى
* اگر امتیاز شما بالاى ۶۰ است: دیگران در ارتباط و رفتار با شما شدیداً مراقب و هوشیار هستند آنها شما را مغرور، خودمحور و بى نهایت سلطه جو مى دانند، گرچه شما را تحسین مى کنند و به ظاهر مى گویند«کاش من جاى تو بودم!!» اما معمولاً به شما اعتماد ندارند و نسبت به ایجاد رابطه اى عمیق و دوستانه بى میل و فرارى هستند.
* اگر از ۵۱ تا ۶۰ امتیاز دارید: بدانید دوستان شما را تحریک پذیر مى دانند، بدون فکر عمل مى کنیدو سریع از موضوعات ناخوشایند برآشفته مى شوید ، علاقه مند به رهبرى جمع و تصمیم گیریهاى سریع دارید (هرچند اغلب درست از کار درنمى آیند!) دیگران شما را جسور و اهل مخاطره مى دانند. کسى که همه چیز را تجربه و امتحان مى کند، از ماجراجویى لذت مى برد و در مجموع به دلیل ایجاد شرایط و بستر
هیجانات توسط شما، از همراهى تان لذت مى برند.
* اگر از ۴۱ تا ۵۰ امتیاز به دست آوردید: به خود امیدوار باشید ، دیگران شما را بانشاط، سرزنده، سرگرم کننده و جالب و جذاب مى بینند. شما دائماً مرکز توجه جمع هستید و از تعادل رفتارى خوبى بهره مند هستید. فردى مهربان، ملاحظه کار و فهمیده به نظر مى رسید. قادر هستید به موقع باعث شادى و خوشى دوستانتان شوید و اسباب هلهله و خنده آنها را فراهم کنید و در همان شرایط و در صورت لزوم بهترین کمک بر اعضاى گروه هستید.
* اگر ۳۱ تا ۴۰ امتیاز نصیب شما شد: بدانید در نظر سایرین معقول، هوشیار، دقیق ، ملاحظه کار و اهل عمل هستید. همه مى دانند شما باهوش و با استعداد هستید اما مهمتر از همه فروتن و متواضع هستید. به سرعت و سادگى با دیگران باب دوستى را باز نمى کنید. اما اگر با کسى دوست شوید صادق، باوفا و وظیفه شناس هستید. اما انتظار بازگشت این صداقت و صمیمیت از طرف دوستانتان را دارید گرچه سخت دوست مى شوید اما سخت تر دوستى ها را رها مى کنید.
* از ۲۱ تا ۳۰ امتیاز : در نظر سایرین فردى زحمت کش هستید اما متأسفانه گاهى اوقات ایرادگیر هستید. شما بسیار بسیار محتاط و بى نهایت ملاحظه کار به نظر مى رسید. زحمتکشى که در کمال آرامش و با صرف زمان زیاد در جمع بار دیگران را بردوش مى کشد و بدون فکر و براساس تحریک لحظه اى و آنى هرگز نظر نمى دهد. دیگران مى دانند شما همیشه تمام جوانب کارها را مى سنجید و سپس تصمیم مى گیرید.
* و اگر کمتر از ۲۱ امتیاز داشتید: دیگران شما را خجالتى، عصبى و آدمى شکاک و دودل مى دانند شخصى که همیشه سایرین به عوض او فکر مى کنند، برایش تصمیم مى گیرند و از او مراقبت مى کنند. کسى که اصلاً تمایل به درگیرشدن در کارهاى گروهى و ارتباط با افراد دیگر را ندارد!
تاسف آوره
چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!
چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!
چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد یا کلیسا طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!
چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!
چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!
چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن یا کتاب مقدس سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!
چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین ردیف یک مکان مذهبی مثل کلیسا یا مسجد تمایل داریم!
چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!
چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان کتب مقس و قرآن رو به سختی باور می کنیم!
چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!
چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!
خنده داره . اینطور نیست؟!
دارید می خندید؟
دارید فکر می کنید؟
این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای اعلی و دوست داشتنی است.
بر فراز موجها
سوار بر موج رویاها با یه همدم خوب و صمیمی شدم. شاید همه سعی میکنند کارای خوبی بکنن تا برن به بهشت اما من بهشت را با دوستم در این دنیا هر چند کوتاه ولی تجربه کردم، با او رفتم به سرزمین آرزوها، آرزوهای مشترک و یکسان، با کلبه چوبی و نون و پنیر و سبزی و شومینه چوبی همیشه روشن و نورانی که در کنار آتیش مینشستیم و حرفهای زیبا، آیا وعده بهشت خدا هم اینقدر کوتاه هست، آیا خدا به همه این هدیه رو میده که در این دنیا بهشت رو ببینن، گرچه با او به رویاهای خود رسیدم ، اما نتونست با من بمونه، نمیدونم به چه علتی نتونست بیشتر از این همسفر من باشه، براش هر جای دنیا که هست آرزوی موفقیت و شادکامی دارم.
راه و رسم عاشقی
من یک عمربه خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانسته اما رسوام نساخت و مرا مورد قضاوت قرارنداد!
هرچه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضرشد. اما من هرگز حرف خدا را باور نکردم.
وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم ها و گوش هایم را بستم تا خدا را نبینم و صدایش را نشنوم.
من ازخـــدا گریختم بی خبرازآن که او با من و درمن بود !
می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواست بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها بلا ومصیبت ماندم.
ازهمه کس کمک خواستم اما هیچ کس فریادم را نشنید و یاریم نکرد.
با شرمندگی فریاد زدم :
خدایا اگرمرانجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هرچه بگویی همان را انجام دهم !
درآن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باورکرد و مرا پذیرفت نمی دانم چگونه اما درکمترین مدت خدا نجاتم داد.
گفتم : خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت و لطف بی حد تورا جبران کنم ؟
گفت : هیچ. فقط عشقم را بپذیر و مرا باورکن و بدان درهمه حال درکنار تو هستم.
گفتم : خدایا عشقت را پذیرفتم و ازاین لحظه عاشقت هستم.
سپس بی آن که نظرخدارا بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگیم ادامه دادم. اوایل کارهرآن چه ازاومی خواستم فراهم می شد. اما ازدرون خوشحال نبودم !
نمی شد هم عاشق خدا شوم وهم به نظرات او بی توجه !
راه و روش خدا را نمی پسندیدم.
با آن چه او می گفت من به آرزوهای بزرگی که داشتم نمی رسیدم.
پس او را فراموش کردم تا راحت تر به آن چیزهایی که می خواهم برسم!
برای ساختن کاخ رویاییم از رهگذران کمک می خواستم.
آنان که خدارا می دیدند سری ازتاسف تکان می دادند و رد می شدند و آن ها که جزسنگ های طــلایی قصـــرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آن ها نیزبهره ای ببرند که همان ها در آخر کاراز پشت خنجرها زدند و رفتند!
همان گونه ازمن گریختند که من از صدای خدا و وجدانم!
نا امید ازهمه جا دوباره خدا را خواندم. کنارم حاضربود!
گفتم: دیدی بامن چه کردند؟!
آنان را به جزای اعمالشان برسان ...
گفت: تو خودت آن ها را به زندگیت فراخواندی!
ازکسانی کمک خواستی که محتاج تر از هرکسی به کمک بودند.
گفتم: مرا عفو کن. من تورا فراموش کردم و به غیرتو روی آوردم. اگردستم بگیری و بلندم کنی هرچه بگویی همان کنم.
بازهم خدا تنها کسی بود که حرف ها وسوگندهایم را باورکرد.
نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره روی پای خود ایستاده ام.
گفتم: خدایا چه کنم ؟
گفت: هیچ. فقط عشقم را بپذیر و مرا باورکن و بدان که همیشه درکنارت هستم.
گفتم: چرا اصرارداری تو را باورکنم و عشقت را بپذیرم؟!
گفت: اگر مرا باورکنی خودت را باورکردی اگرعشقم را بپذیری وجودت آکنده ازعشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که درجست وجوی آنی می رسی و دیگرنیازی نیست که خود را برای ساختن کاخ رویاهایت به زحمت بیاندازی! دیگرچیزی نیست که تو نیازمند آن باشی و به خاطرآن از من روی گردانی. وقتی مرا باورکردی حرف ها و وعده هایم را باورخواهی کرد!
وقتی عاشقم شدی و باورم کردی به آن چه می گویم عمل می کنی زیرا درستی آن ها را باورداری وسعادت خود را درآن ها می بینی!
بدان که من :
عشق مطلق، آرامش مطلق
و
نورمطلق هستم وازهرچیزی بی نیاز!
دیدنیهای زیبا برای همه
این وب سایت رو برای شما خوبان ساختم و قصد دارم اونو تا جایی که میشه براتون زیبا و دیدنی و پر از عکسهای هنری و متفاوت با دیگر سایتها قرار بدم لطفا نظرات و درخواستهای خودتون رو در قسمت نظرات این وبلاگ یا به yehamishetanha@yahoo.com ایمیل نمایید با تشکر.
ودا
گر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی میداشت،
شاید همه آنچه را که به ذهنم می رسید را بیان نمیداشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان میکردم فکر می کردم.
اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آنها که در معنای نهفته آنهاست
کمتر میخوابیدم و دیوانهوار رویا می دیدم، چرا که میدانستم هر دقیقهای که چشمهایمان را برهم میگذاریم ٬
شصت ثانیه نور را از کف میدهیم. شصت ثانیه روشنای
هنگامی که دیگران میایستند ٬ من قدم برمیداشتم و هنگامی که دیگران میخوابیدند بیدار می ماندم.
هنگامی که دیگران لب به سخن میگشودند٬ گوش فرا میدادم و بعد هم
از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمی بردم .
اگر خداوند ذرهای زندگی به من عطا میکرد٬ جامهای ساده به تن می کردم.
نخست به خورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان میساختم
خداوندا٬اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم را بر تکه یخی مینگاشتم و
سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم.
با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا زخم خارهایشان و بوسه گلبرگ هایشان در اعماق جانم ریشه زند.
خدواوندا ٬اگر تکهای زندگی میداشتم ٬ نمیگذاشتم حتی یک روز از آن سپری شود بیآنکه
به مردمانی که دوستشان دارم ٬ نگویم که «عاشقتتان هستم» ،
آن گونه که به همه مردان و زنان میباوراندم که قلبم در اسارت (یا سیطره )محبت آنهاست .
اگر خداوند فقط و فقط تکهای زندگی در دستان من میگذارد ٬ در سایهسار عشق میآرمیدم. به انسانها نشان می دادم که در اشتباهند
که گمان کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند.
آه خدایا! آنها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند
به هر کودکی دو بال هدیه می دادم ٬ رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند.
به پیران میآموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه میرسد.
آه انسانها، از شما چه بسیار چیزها که آموختهام.
من یاد گرفتهام که همه میخواهند درقله کوه زندگی کنند ٬
بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند.
چه نیک آموختهام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به دورانگشت زمخت پدر میفشارد
٬ او را برای همیشه به دام خود انداخته است
دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیر است
او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد
من از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه حاصل٬ که وقتی اینها را در چمدانم میگذارم که در بستر مرگ خواهم بود.»
آلبوم زیباییها رو ببینید -
بنا به درخواست یکی از دوستان (آقا مهدی) آدرس سایت عکسامو براتون میزارم و سعی در افزایش و گستردگی اون دارم http://hfmdesign.at-myplace.com/index.html
تولد
چند روزه دیگه تولد بهترین دوستمه - منو ببخش که چند روز زودتر دارم تولدت رو تبریک میگم چون شاید نتونم اون روز برات مطلبی بفرستم - ولی همینجا بهت تبریک میگم و امیدوارم که همیشه در زندگیت شاد و خرم باشی و امیدوارم که با پا گذاشتن به سالی جدید از زندگیت هرچه بدی از من دیدی رو ببخشی و حلالم کنی. برات آرزوی شاد کامی و روزهای پر از مهر و محبت در کنار خانواده آرزو میکنم - این تهفه کوچیک رو از من بپذیر
از همینجا بر دستانت بوسه میزنم و میگویم که گرچه از تو دورم ولی همیشه به یادتم -
آخرین پیام مادر

تهران - خبرگزاری ایسکانیوز: وقتی گروه نجات ، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه ، چیز عجیبی دیدند....
به گزارش روز یکشنبه گروه حوادث ایسکانیوز: همه خاطره های مردم چین از روز دوازدهم مه 2008 (23 اردیبهشت 87) تیره است اما آنان دیگر نمی خواهند وحشت خود در آن زمان را مرور کنند.
زلزله زدگان فقط می خواهند لحظه های جاودان را به یاد بیاورند.نام های قهرمانان بی نشان ، معمولی هستند اما یادشان تا ابد در تاریخ چین باقی خواهند ماند.
زندگی آنها در گذشته عادی بود اما پس از فاجعه «سی چوان»خیلی ها تبدیل به قهرمان شدند. شاید این دیگر برای خودشان روشن نباشد که چه کاری انجام دادند، اما حماسه هایی که آفریدند همگی مردم چین را تحت تاثیر خود قرار داده است.
وقتی گروه نجات ، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه ، چیز عجیبی دیدند.زن با حالتی عجیب به زمین افتاده ، زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود.
ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند. چند ثانیه بعد، سرپرست گروه ، دیوانه وار فریاد زد: بیایید، زود بیایید! یک بچه اینجا است. بچه زنده است.
وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه - چهار ماهه ای از زیر آن بیرون کشیده شد.نوزاد کاملا سالم و در خواب عمیق بود. گزارش ایسکانیوز می افزاید ، او در خواب شیرینش نمی دانست چه فاجعه ای وطنش را ویران کرده و مادرش هنگام حفاظت از جگرگوشه خود قربانی شده است.
مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده می شد: عزیزم، اگر زنده ماندی، هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت.
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند..
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"
خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"
گفتگو با خدا
گفتگو با خدا
I dreamed , I had an interview with god.
خواب دیدم .در خواب با خدا گفتگویی داشتم .
God asked?
خدا گفت :
So you would like to interview me !
پس می خواهی با من گفتگو کنی؟
I said ,If you have the time.
گفتم اگر وقت داشته باشید.
God smiled ,
خدا لبخند زد.
My time is eternity.
وقت من ابدی است.
What questions do you have in mind for me?
چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟
What surprises you most about human kind ?
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟
God answered :
خدا پاسخ داد:
That they get bored with child hood .
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند،
They rush to grow up and then ,
عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد،
long to be children again .
حسرت دوران کودکی را می خورند.
That they lose their health to make money .
اینکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند ،
and then ,
و بعد
lose their money to restore their health .
پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند.
That by thinking anxiously about the future,
اینکه با نگرانی نسبت به آینده
They forget the present ,
، زمان حال را فراموش می کنند.
such that they live in nether the present ,
آنچنان که دیگر نه در حال زندگی می کنند ،
And not the future .
نه در آینده
That they live as if they will never die ,
این که چنان زندگی می کنند که گویی ، نخواهند مرد.
and die as if they had never lived .
وآنچنان می میرند که گویی هرگز نبوده اند.
God's hand took mine and
خداوند دستهای مرا در دست گرفت
we were silent for a while .
و مدتی هر دو ساکت ماندیم.
And then I asked :
بعد پرسیدم
As the creator of people ,
به عنوان خالق انسانها
What are some of life lessons you want them to learn?
می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند ؟
God replied , with a smile ,
خداوند با لبخند پاسخ داد :
To learn they can not make any one love them .
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود
کرد
but they can do is let themselves be loved.
اما می توان محبوب دیگران شد.
T o learn that it is not good to compare themselves
to others.
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند
To learn that a rich person is not one who has the
most,
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد.
but is one who needs the least.
بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.
To learn that it takes only a few seconds to open
profound wounds in persons we love
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق، در دل
کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم،
, and it takes many years to heal them.
ولی سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.
To learn to forgive by practicing for giveness .
با بخشیدن بخشش یاد بگیرند.
T o learn that there are persons who love them
dearly.
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند.
But simly do not know how to express or show
their feelings.
اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند.
T o learn that two people can look at the same
thing,
یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند،
and see it differently.
اما آن را متفاوت ببینند.
To learn that it is not always enough that they be
forgiven by others.
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند.
The must forgive themselves.
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.
And to learn that I am here
و یاد بگیرند که من اینجا هستم
ALWAYS
همیش
شرط عشق
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید..
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند.
مرد گفت: " من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم"
دنیای زیبایی
رویای زیباییها




دنیا که اینجوری نمیمونه
دنیا که اینجوری نمیمونه همیشه
یه روز میای میگم نمیخوام و نمیشه
خیال نکن همیشه دلم برات میمیره
یه روزی بر میگردی که دیگه خیلی دیره
یه روز میای سراغم که خیلی وقت رفتم
هزار هزار بهونه از اون نگات گرفتم
این روزا رو یادت باشه یه وقت نگی نگفتی
اون روزا دیر نیست که بازم به یاد من نیفتی
یه وقتی بر میگردی که فایده ای نداره
هر چی سرم آوردی دنیا سرت میاره










مردم از این دنیای پوچ و پوشالی
گرچه تونستم دوستم رو از ذهنم خارج کنم ولی دقیقا انگار قلبم را کندم و بیرون انداختم ، زجری کشیده ام که وصفش را برای هر کسی نمیشود گفت. قلب پاره پاره من در زیر پاهای دوست چنان در خون غلتید که دیگر زنده بودنم با مردنم فرقی نداره، کاش یکی میتونست به من یه چیزی بگه، منو متقاعد کنه تا بتونم مثل سال پیش خودم باشم، نمیدانم کدامین نفرین با من چنین کرد، نمیدانم، فقط میدونم که به اندازه همه عمرم عذاب کشیدم و اگر سزاوار کشیدن این عذابم پس باید تحمل کنم و حرفی نزنم، نمیدونم فقط به کمک شماها نیاز دارم ، به کمک یه روانپزشک، یا یه دکتر اعصاب که بگه چطوری میتونم حس کمبود رو در وجودم بکشم، بخدا که تمام سعیمو کردم، نشد که نشد. تمام حسهایم از بین رفته، حس دیدن زیبایی، حس چشیدن و بویایی، حس دوست داشتن و انسانیت، حس بودن، الان که بغض در گلویم نشسته اما حس گریه در من مرده، شاید فکر میکنید دارم داستان سرایی میکنم، نه نه، من واقعا مردم، من مرده ای متحرکم، نه گرما رو حس میکنم، نه سرما، نه بوی خوش، نه مزه آب، نه مزه غذا، نه حس دوست داشتن دارم نه حس تنفر، نه میتونم امیدوار باشم نه نا امید، خیلی جالبه حتی کلا حس میل جنسی هم در من از بین رفته، برایم جالب ولی از خودم متنفرم ، شاید اونقدر نا امیدم که حتی مردن برام معنی نداره، حتی حس درد هم شاید نکنم، نمیدونم چرا اینطوری شدم، نمیدونم من چه گناهی کردم که اینطوری شدم، خدا بد انتقامی از قلب من گرفت، شاید داره منو دعوت میکنه، شاید اینکار رو کرد تا من از همه مردم متنفر بشم، نمیدونم، نمیدونم یکی به من کمک کنه، منو امیدوار کنه، یکی به من بگه چکار کنم، همه راهها رو امتحان کردم ولی حس پوسیدگی روح از درون دارم، شاید سلولای عصبیم کاملا از بین داره میره، نمیدونم ولی شایدم دیابتم اوت کرده، برام دعا کنین، گرچه هیچ ارزشی برای زنده موندن در این دنیا ندارم.
عکسهای رویایی زیبا
حتما ببینید - روی لینک روبرو بزنید رویاهای زیبا
تشکر و قدردانی از این همه دوست
امروز با دیدن نظرات زیبای شما اشک در دیدگانم پدیدار شد. به من شوق جوشیدن دوباره دادید. گرچه اورا از دست دادم ولی الان خیلی خوشحالم چون میبینم که دوستان زیادی دارم که اینطوری دلسوزانه منو امیدوار کردن. دیگه من چی باید بگم - فقط سرم پایین است و شرمنده از اینکه با گذاشتن این مطلب شماها خواننده های محترم رو رنجوندم - میخوام در مرحله بعدی وبلاگ نویسیم کار جدیدی بکنم گرچه زمان امان انجام وبلاگ نویسی به من نمیده ولی میخوام برای شما دوستان خوب بنویسم و مطالب و زیباییهای جدیدی رو به نمایش بگذارم.
قضاوت
سلام - شاید با خودتون بگین چرا این مطلب رو پاک کردم - چون یکی برام نظر خیلی زیبایی گذاشته بود و باعث شد من تکونی بخورم و به وبلاگ نویسیم ادامه بدم - گرچه خواننده ای ندارم ولی همینکه میتونم مطلب بزارم برای خودم کافیه و امیدوارم که هیچکس به اون مشکل روحی من مبتلا نشه - برای همه شماها آرزوی زندگی سرشار از محبت و همدلی در کنار خانواده و پر از مهربونی و یکدلی آرزو میکنم موفق باشین
بالهایت را کجا جا گذاشتی؟
پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی . پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم . انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود .

پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید . پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور – یک اوج دوست داشتنی .
پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود .
پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .
آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ " انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گریست
یک ساعت ویژه
مردی، دیر وقت، خسته و عصبانی، از سر کار به خانه باز گشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.
- بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
- بله، حتماً. چه سوالی؟
- بابا، شما برای هر ساعت کار، چقدر پول میگیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد: «این به تو ربطی ندارد. چرا چنین سوالی میکنی؟»
فقط میخواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار چقدر پول میگیرید؟
- اگر باید بدانی خوب میگویم، 20 دلار.
پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آه کشید. سپس به مرد نگاه کرد و گفت: « میشود 10 دلار به من قرض بدهید؟»
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت: « اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو، فکر کن و ببین که چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز، سخت کار میکنم و برای چنین رفتارهای کودکانهای وقت ندارم.»
پسر کوچک، آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و بازهم عصبانیتر شد: «چطور به خودش اجازه میدهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد؟» بعد از حدود یک ساعت، مرد آرامتر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعاً چیزی بوده که او برای خریدش به 10 دلار نیاز داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش میآمد پسرک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
- خواب هستی پسرم؟
- نه پدر، بیدارم.
- فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کردهام، امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتیهایم را سر تو خالی کردم. بیا این 10 دلاری که خواسته بودی.
پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد: «متشکرم بابا!» بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله در آورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و با فریاد گفت: « با اینکه خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی؟»
پسر کوچولو پاسخ داد: « برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من 20 دلار دارم. میتوانم یک ساعت از کار شمار را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ دوست دارم با شما شام بخورم...»
گاهی به نگاهت نگاه کن
تصمیم مهم
در یکی از روستـاهای ایتالیـا، پسر بچه شـروری بود که دیگران را با سخنـان زشتش خیلی ناراحت می کرد.
روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به پسر داد و به او گفت: هر بار که کسی را با حرفهایت ناراحت کردی، یکی از این میخها را به دیوار انبار بکوب.
روز اول، پسرک بیست میخ به دیوار کوبید. پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را می آزارد ، کم کند. پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد.
یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسی بابت حرفهایش معذرت خواهی کند، یکی از میخها را از دیوار بیرون بیاورد.
روزها گذشت تا اینکه یک روز پسرک پیش پدرش آمد و با شادی گفت: بابا، امروز تمام میخها را از دیوار بیرون آوردم!
پدر دست پسرش را گرفت و با هم به انبار رفتند، پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت: آفرین پسرم! کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخهای دیوار نگاه کن. دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست. وقتی تو عصبانی می شوی و با حرفهایت دیگران را می رنجانی، آن حرفها هم چنین آثاری بر انسانها می گذارند. تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری، اما هـزاران بـار عذرخواهـی هم نمی تواند زخم ایجاد شده را خوب کند.
تزریق خون
سالها پیش که من به عنوان داوطلب در بیمارستان کار می کردم، دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود.
او فقط یک برادر 5 ساله داشت. دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.
پسرک از دکتر پرسید: آیا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟
دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد.
او را کنار تخت خواهرش خواباندیم و لوله های تزریق را به بدنش وصل کردیم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندی زد و در حالی که خون از بدنش خارج می شد، به دکتر گفت: آیا من به بهشت می روم؟!
پسرک فکر می کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند
جواز بهشت
روزی مردی خواب دید که مرده و پس از گذشتن از پلی به دروازه بهشت رسیده است. دربان بهشت به مرد گفت: برای ورود به بهشت باید صد امتیاز داشته باشید، کارهای خوبی را که در دنیا انجام داده اید، بگویید تا من به شما امتیاز بدهم.
مرد گفت: من با همسرم ازدواج کردم، 50 سال با او به مهربانی رفتار کردم و هرگز به او خیانت نکردم.
فرشته گفت: این سه امتیاز.
مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتی دیگران را هم به راه راست هدایت می کردم.
فرشته گفت: این هم یک امتیاز.
مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه ای ساختم و کودکان بی خانمان را آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم.
فرشته گفت: این هم دو امتیاز.
مرد در حالی که گریه می کرد، گفت: با این وضع من هرگز نمی توانم داخل بهشت شوم مگر اینکه خداوند لطفش را شامل حال من کند.
فرشته لبخندی زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهی است و اکنون این لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برایتان صادر شد!
منو ببخش
منو ببخش
زیبا من چیا بگم عاشقی باورت می شه ؟
تو که خیلی بهتر از ما این چیزا سرت می شه
چشمای ناز تو که وا میشه ، آفتاب می زنه
تازه وقتی تو بگی صورتشو آب می زنه
من بگم دوست دارم با چه رقم یا عددی
تو که بینهایتو قشنگ تر از من بلدی
مژه هات شعر بلند ناتمومه به خدا
عاشق کسی شدن جز تو حرومه به خدا
با غمت هزار تا خنجر تو دلم فرو می ره
ماه اگه برق چشاتو ببینه از رو می ره
زیبا چشم تو اگه با رؤیاهام قهر کنه
آسمون دلش می خواد شهر و پر از ابر کنه
چه قدر اسمتو نوشتم روی هر صخره و سنگ
چه قدر کشته منو اون دو تا چشمای قشنگ
گفتی فاصلس میون من و رؤیاهام با تو
باشه اما نمی دم هرگز به هیچکسی جاتو
زیبا وقتی که خونت پیش مدیترانه بود
دل من واسه سفر منتظر بهانه بود
زیبا اسمت که میاد بدجوری دیوونه می شم
ولی گفتی قصه شو که نمیشه بیای پیشم
زیبا تو فرشته ای ، اهل یه جایی تو بهشت
نمی شه هم عاشق تو بود و هم واست نوشت
از حسودیم نمیشه بسپرمت دست خدا
جام چه قدر مشخصه ، تو نقشه ی دیوونه ها
زیبا آتیش می زنه دل منو اخمای تو
نکنه اضافه شن با عشق من زخمای تو
زیبا ناز کن که چشات ، ناز خریدنی داره
اون چشات گلی ستاره های چیدنی داره
مال هیچ کسی نشو چون اینجاها فرشته نیس
عشقا و عاشقیا تلخه مث گذشته نیس
گفتی فاصله س میون فکرمو ، حقیقت
کاشکه داشتم یه ذره فقط یه کم لیاقت
تشنه بودم واسه ی شنیدن یه دنیا حرف
تو یه کم گفتی و بعدش دوباره سکوت و برف
جای برفا روی کاغذ می شه نقطه چین گذاشت
حرف تو بشه باید این قلمو زمین گذاشت
عمریه موندم توی مصراع اول چشات
فقط این فعلو بلد شدم که می میرم برات
اگه بین همه تو دنیای ما جنگ بشه
عشق من محاله به چشم تو کمرنگ بشه
اگه باورت نشد بذار زمان نشون می ده
جواب سوالای سختو همیشه اون می ده
تو دوسم نداشته باش ، بازم قشنگه عالمت
کسی که می دونه اما می نویسه مریمت
زیبا کاری اگه کردم و تو رنجیدی ببخش
دنیا باید بدونن فرشته ای ، پس بدرخش
شعر از مریم حیدرزاده
شکر خدا
امروز رفته بودیم یک تابلوی خیلی بزرگ که برای یه شرکت دولتی ساخته بودم رو نصب کنیم در ارتفاع ۵ متری. این تابلو از روز اول به نحسی برخورد کرد. نمیدونم چرا ولی انگار خدا نمیخواست این درست بشه - خلاصه سرتون رو بدرد آوردم امروز رفتم برای نصبش کمک کنم به نصابم که داشتیم بالا میبردیم تابلو که طولش ۸ متر بود از اون بالا پرتاب شد پایین ، خورد به من و یه ورق بزرگ هم از بالا افتاد پایین که خدا رحم کرد که اگر میخورد به ما دیگه الان منی وجود نداشت (ای خدا متشکرم) ورق افتاد و طرح منو پاره کرد خوبه به خودمون نخورد، حکمت این چیه. از نظر مالی مهم نیست که کلی ضرر کردیم ولی موندم که چرا یه کار اینطوری ۶ ماهه که طول کشیده و نصبش هم اینطوری شده. من چون به حکمت خدا اعتقاد دارم میدونم که یه جای کارم مشکل داشته و اینطوری شده ولی نمیدونم کجاش، امیدوارم که خدا منو ببخشه و این مشکل زود حل بشه.
امروز خراب خرابم
امروز را نگاه کن ببین چگونه انسانهای زیبا صفتی با ظاهری آراسته در دورو برت هستند و اظهار دوستی میکنند ولی نمیدانی که چه شیطان صفتهایی هستند، امروز میفهمی که دیگر برای چه و چرا باید انسان بود وقتی که هیچکس بویی از انسانیت نبرده است، امروز باید گفت که به بیهودگی رسیدم، تمام زندگی سعی کردم انسان باشم، سر قولم باشم، برای حرفی که میزنم احترام قائل باشم، به همه احترام بگذرانم ولی چه نصیبم شد جز مشتی انسانهای گرگ صفت که خود را با قالب فرشتگانی زیبا نمایان میکنند، با آنها دوست میشوی، کار میکنی، به هم اعتماد کنیم اما در آخر ......................... - چگونه میشود که انسانها اینگونه همه چیز را انکار میکنند - چقدر راحت
یک نامه کوتاه به بهترین دوستم
الان دقیقا ۱۴ روز از آخرین روزی که با هم صحبت کردیم میگذره - گویی هیچ چیز بین ما نبوده - گویی من به دست فراموشی سپرده شده ام، شاید هم مرده ام و خود خبر ندارم، خیلی عجیبه کسی که یه روز احساس میکرد تو همه دنیای روحی اون هستی دیگه هیچوقت هیچ خبری از تو نگیره - شاید فراموش شده ام، شاید اونقدر منزجر بوده ام که یادآوری من رنجه، مینویسم برای اونیکه یه روز و روزگاری تنها پناه من بود، تنها تکیه گاه من، اون به من اعتماد کرد منم به اون اعتماد کردم، با یه جرقه به هم گره خوردیم و با یه جرقه از هم دور شدیم، دنیا همینه، ای عاشقان بدانید که دنیا پرده سینماست و ما بازیگرانش، سعی کنیم همیشه خاطرات خوبی از خود بجا بزاریم، سعی کنیم در پشت پرده سینما یادی از دوستان بکنیم نه اینکه وقتی فیلم تموم شد دوستان دیگه همدیگرو فراموش کنن، در اینجا میخوام از دوست خیلی مهربونم قدردانی کنم و بگم که اون ناجی من در روزهای تاریک تنهایی بود و منو از اون دره بیرون کشید و بخاطر همین موضوع همیشه مدیونش هستم و به داشتنش افتخار میکنم و هر چی از بزرگیش بگم بازم کمه ولی من در عوض واقعا بدی کردم، شرمنده هستم ولی هر انسانی در این دنیا یه خلقیات و یه نوع رفتاری داره که شاید به مزاق کسی خوش نباشه، ولی در این دنیا هم خوب هست و هم بد و وجود بدی نیازی هست برای نمایان شدن خوبی چون اگه بدی وجود نداشته باشه خوبی معنی نداره و اینجا میتونم بگم که دوست خوب من خوب خوب بود و من بد بد
چند عکس زیبا
چند تا عکس زیبا که از دوست خوبم فرح منش دریافت کردم اینجا براتون میزارم











یه خداحافظی
با سلام به خوانندگان محترم این وبلاگ من سنگ خارا یکی از نویسندگان این وبلاگ بخاطر یک سری مشکلات شخصی تا مدتی نمیتونم اطلاعات رو به روز کنم و مطلب بزارم - شرمنده - تا روزیکه دوباره ببینمتون - فعلا - خدانگهدار
چند تا آهنگ دیگر برای دوست خوبم
اینجا آهنگایی رو که خیلی دوست دارم رو میزارم
موزیک های شماره ۱
موزیک های شماره ۲
فایلهای zip برای دانلود و آهنگ برای گوش کردن
یه درخت خیلی عجیب
حیفم اومد اینو نبینین





نفس بریده
اگر نفس هایم هنوز هق هق را نوازش نمیکند دلیل بر نشکستن بغض زخمی سینه ام نیست .... تقدیم به تمام آنان که ستاره هایشان در هجوم عشق نفس بریده است قرارم در هجوم بی قراری شکست....تاب ماندن و توان بودن در خود نمی یابم....التهاب پنجره فریاد میزند دوری ات را ....نگاهم سوخت از بس که شعله شد شبهای بی فانوس نبودنت را ....لالایی مهتاب مرثیه ی مرگ را نجوا میکند....ستاره ها نفس بریده اند و رنگ باخته اند در این ترانه ی عاشقانه....شعله ی نیمه جان شمع پر میدهد پروانه ی سوخته ی نگاهم را تا معبد حضور تو.....و تن تب دار آسمان تلخ ترین خاطره های نگاه غریبش را بدرقه ی راهم میکند.... آه...که چه سخت است نبودنت و در این نبودن ماندن....اینبار برای رفتن؛رفتنی که رنگ ماندن بر چهره دارد میگویم .............
مرحم
زخمی تر از همیشه از درد دل سپردن
سرخورده بودم از عشق در انتظار مردن
با قامتی شکسته از کوله بار غربت
در جستجوی مرهم راهی شدم زیارت
رفتم برای گریه رفتم برای فریاد
مرهم مراد من بود کعبه تو رو به من داد
ای از خدا رسیده ای که تمام عشقی
در جسم خالی من روح کلام عشقی
ای که همه شفایی در عین بی ریایی
پیش تو مثل کاهم تو مثل کهربایی
هر ذره از دلم را با حوصله زدی بند
این چینی شکسته از تو گرفته پیوند
ای تکیه گاه گریه ای هم صدای فریاد
ای اسم تازهء من کعبه تو رو به من داد
من زورقی شکسته م اما هنوز طلایی
طوفان حریف من نیست وقتی تو ناخدایی
بالاتر از شفایی از هر چه بد رهایی
ای شکل تازه ی عشق تو هدیه ی خدایی
با تو نفس کشیدن یعنی غزل شنیدن
رفتن به اوج قصه بی بال و پر پریدن
ای تکیه گاه گریه ای هم صدای فریاد
ای اسم تازهء من کعبه تو رو به من داد
شکایت گنجشک
در اول بگویم که بیان این مطلب اصلا نه کنایه هست و نه اشاره به شخص خاصی.
(دوست خوبم اشتباه برداشت نکنی) ممنون
خلوت
یه تنهایی یه خلوت ، یه سایه بون ، یه نیمکت
می خوام تنهای تنها ، باشم دور از جماعت
هوا خوشبو و تازه، به آرامش تن من
حالا غرق نیازه به تنهایی رسیدن
نفس از تن کشیدن برام این چاره سازه
یه تنهایی ، یه خلوت، یه سایه بون ، یه نیمکت
میخوام تنهای تنها، باشم دور از جماعت
نفس هام در هوای یه صبح نازنینه
برام تنها صدای طبیعت دلنشینه
می خوام دور از هیاهو دیگه تنها بمونم
می خوام اینجا برای دل خودم بخونم
یه تنهایی یه خلوت، یه سایه بون ، یه نیمکت
می خوام تنهای تنها، باشم دور از جماعت
نیمه گم شده من
نیمهء گمشده ی من
چه کسی می تونه باشه
واسه روح تشنه ی من
همیشه دیونه باشه
کسی که هر کلامش طلوعی تازه باشه
غم و تنهایی ما به یک اندازه باشه
اون کسی که خواستن او
با همه فرق داشته باشه
هر چه که از او بخونم
شعر تکراری نباشه
کسی که برای خوندن نشسته تو سینه ی من
نفس هاش هوای عشقه سکوتش صدای عشقه
اون که از نهایت عشق
منو با اسمم بخونه
منو جزئی از وجودش
یا خود خودش بدونه
اون که گم شده از آغاز
تا که من تنها بمونم
جاده ی جستجوهامو
تا قیامت بکشونم
کسی که ، همیشه عاشق
مثل من ، دیونه باشه
تو دنیا ، اگه نباشه
تو آینه ، می تونه باشه
کسی که هر کلامش طلوعی تازه باشه
غم و تنهایی ما به یک اندازه باشه
چندتا عکس زیبا برای دوست مهربونم
برای دوست خوبم
قلب تو چون گلی زیباست

من و تو دست در دست هم قلبی بنا کردیم بر آسمانها

آه شبهای انتظار

با اشکهایم برایت مینویسم که دو................ دارم

زیبایی کلامت بخاطر زیبایی قلبت هست

در هر زمان و هر جا از تو میگویم
یاد خاطرات رویایی ما
با خون قلبم برایت مینگارم که محبوبم گرچه دوری اما همیشه در اینجایی
باز با آه دل میکشانم نقش قلب را بر شیشه شکسته دورم
چند عکس زیبا و دیدنی از باباامان
نامه ای به نازنینم
گرچه اتصال روح ما از دیروز قطع شده ولی همیشه به تو مینگرم - شاید منو تو در این دنیا همه چیز داشتیم اما آیا خدا چرا ما دوتا رو مقابل هم قرار داد؟ چرا خدا دو نفر رو که محتاج هم هستند بهم میرسونه و یک روز از هم میگیره - گرچه هر دو به خوبی و نیکی میاندیشند - هر دو سالم ، هر دو بی ریا ، چگونه میشود که انسانها در این قرارداد روح با روح همیشه بدهکار میمانند و تا آخر عمر نمیشود تصفیه حساب کرد - در این قرارداد کارفرما خداست و مجریان ۲ بازیگرند که باید روی صحنه برای خدا نقش بازی کنن، حالا یا در این امتحان قبول میشوند یا نمیشوند ، نتیجه امتحان هم معلوم نیست که کی به دستمان میرسد، فقط در این بازی چیزی که مهم هست اینه که این دو بازیگر با اینکه قرار بوده بازی کنن ولی عاشق هم میشن و خدا وقتی میبینه این دوتا بجای بازی روی صحنه در گوشه ای تنها با هم و بدور از خدا صحبت میکنند ، و شرکت در سر جلسات اجرای نقش کمرنگ میشود، اینجاست که خدا شاکی میشه و هر دورو اخراج میکنه، بدیه این جدایی اینه که عامل اتصال خدا بوده و حالا عامل جدایی هم اوست و کسی نمیتونه از زندان جدایی خدا بیاد بیرون - ای دوست خوبم گرچه من از تو جدام و دور ولی همیشه در گوشه قلبم جا داری و همیشه برایت چون چشمه ای میجوشم - سعی میکنم همیشه برات مطالب زیبایی بزارم تو وبلاگ - تو هم با نظرات زیبات و گذاشتن مطالب زیباترت منو به جوشیدن ترقیب کن - ممنون تو - ح.
دوستم برگشته
امروز قلبم فریاد کشید - فریاد انتظار - جنگ بود میان من و انتظار - امروز به انتظار گفتم من درس صبر و شکیبایی از ایوب میگیرم ، چگونه او توانست ده ها سال انتظار بکشد برای پسرش یوسف من نمیتونم برای دوست خوبم صبر و انتظار بکشم - اینجا بود که رو به انتظار کردم و گفتم من میخواهم ایوب باشم - منتظرش میمونم حتی اگه شده ۱۰ سال یا ۲۰ سال یا بیشتر - اینو که گفتم انتظار دیگر نا امید شد و شکست خورد و امروز بهترین دوستمو دیدم - آره اون به دیدارم اومد - احساس میکنم واقعا انتظار شکست خورد - فقط میتونم بگم که خیلی خوشحالم که دیدمش - ولی اون زیاد حالش خوب نبود - منم سعی کردم که کمی بهش آرامش بدم گرچه نمیدونم تونستم موفق بشم یا نه - دیدین گفتم اون بر میگرده - میدونستم میاد - دلم براش خیلی تنگ شده بود - چقدر انتظار بی نخ سخته - بی نخ منظورم بی خبری از اینکه کی میاد و آیا اصلا میاد یا نه - ولی من دیوار انتظار رو شکستم - دوست خوبم نمیدونی از دیدنت چقدر مسرورم - برام مثل پیدا کردن برکه ای در صحرا زیباست - تو مرا سیراب میکنی - من به تو احتیاج دارم - و تمام سعیمو میکنم که بتونم بهت آرامش روحی بدم تا به مشکلاتت فائق بیای -
دوست عزیزم از سفر برگشته
امروز قلبم فریاد کشید - فریاد انتظار - جنگ بود میان من و انتظار - امروز به انتظار گفتم من درس صبر و شکیبایی از ایوب میگیرم ، چگونه او توانست ده ها سال انتظار بکشد برای پسرش یوسف من نمیتونم برای دوست خوبم صبر و انتظار بکشم - اینجا بود که رو به انتظار کردم و گفتم من میخواهم ایوب باشم - منتظرش میمونم حتی اگه شده ۱۰ سال یا ۲۰ سال یا بیشتر - اینو که گفتم انتظار دیگر نا امید شد و شکست خورد و امروز بهترین دوستمو دیدم - آره اون به دیدارم اومد - احساس میکنم واقعا انتظار شکست خورد - فقط میتونم بگم که خیلی خوشحالم که دیدمش - ولی اون زیاد حالش خوب نبود - منم سعی کردم که کمی بهش آرامش بدم گرچه نمیدونم تونستم موفق بشم یا نه - دیدین گفتم اون بر میگرده - میدونستم میاد - دلم براش خیلی تنگ شده بود - چقدر انتظار بی نخ سخته - بی نخ منظورم بی خبری از اینکه کی میاد و آیا اصلا میاد یا نه - ولی من دیوار انتظار رو شکستم - دوست خوبم نمیدونی از دیدنت چقدر مسرورم - برام مثل پیدا کردن برکه ای در صحرا زیباست - تو مرا سیراب میکنی - من به تو احتیاج دارم - و تمام سعیمو میکنم که بتونم بهت آرامش روحی بدم تا به مشکلاتت فائق بیای -
برای دوست خوبم
یک سری آهنگ اینجا گذاشتم خوبه که دانلودشون کنید چندتا آهنگ خوب برای دوست خوبم
برای دوست خوبم
هیجان و عشق او را ...
چتر حمایت او را احساس می کنی زمانی که خواهر توست
گرمای محبت او را احساس می کنی زمانی که دوست توست
هیجان و عشق او را احساس می کنی زمانی که عاشق توست
از خود گذشتگی او را احساس می کنی زمانی که همسر توست
پرستش وایثار او را احساس می کنی زمانی که مادر توست
دعای خیر او را احساس می کنی زمانی که مادر بزرگ توست
زیبائی و دلربائیش را احساس می کنی زمانی که دختر توست
وباز هنوز او استقامت دارد
قلب او بسیارظریف و شکننده است
بسیار شوخ وشیطان
بسیار فریبا
بسیار بخشنده
بسیار خوش آهنگ
او یک زن است
او یک زندگی است
به او احترام بگذار و به او عشق بورز
برگرفته از کلام دکتر مجید ظهرابی
زنانی که میخواهند زیبا باشند
1- برای داشتن لب های جذاب کلام محبت آمیز به زبان آورید
۲ - برای داشتن چشمان زیبا به زیبایی های مردم و خوبیهای آنها توجه کنید
۳ - برای خوش اندام ماندن غذایتان را با گرسنگان تقسیم کنید
۴ - برای داشتن موهای زیبا بگذارید کودکی هر روز آن را نوازش کند
۵ ـ برای داشتن فرم مناسب در حالی راه بروید که میدانید هرگز تنها نیستید
۶ - انسانها بیشتر از اشیا احتیاج به تعمیر نو شدن احیا شدن مرمت شدن و رهاشدن دارند هیچ وقت هیچ کدام را دور نریزید
۷ - به خاطر داشته باشید هرگاه به دست یاری نیاز داشتید همیشه یکی در انتهای دست خودتان پیدا میکنید
همین طور که سنتان بالا میرود شما متوجه میشوید که ۲ دست دارید یکی برای کمک به خودتان و یکی برای یاری دیگران
۸ - زیبایی یک زن به لباسهایی که میپوشدبه صورتش و به مدل مویش بستگی ندارد زیبایی یک زن در چشمانش پدیدار میشود چرا که آنها دروازه های باز قلبش هستند جایی که عشقش جای دارد
۹ - زیبایی یک زن در آرایشش نیست بلکه در زیبایی واقعی روحش اوست ، مهم این است که او مشتاقانه عشقش را نثار میکند
۱۰ - زیبایی واقعی یک زن با گذشت زمان افزایش می یابد
برگرفته از سایت دکتر مجید ظهرابی
زهی عشق -مولانا-
زهی عشق ، زهی عشق که ما راست خدایا
چه نغز است و چه خوب است و چه زیباست خدایا
چه گرمیم ، چه گرمیم از این عشق چو خورشید
چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا
فرو ریخت ، فرو بیخت شهنشاه سواران
زهی گرد ، زهی گرد که برخاست خدایا
فتادیم ، فتادیم بدان سان که نخیزیم
ندانیم ، ندانیم چه غوغاست خدایا
نه دامی است نه رنجیر ، همه بسته چراییم؟
چه بند است ، چه زنجیر که بر پاست خدایا؟
زهی عشق ، زهی عشق که ما راست خدایا
چه نغز است و چه خوب است و چه زیباست خدایا
چه گرمیم ، چه گرمیم از این عشق چو خورشید
چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا
غریب این دیارم
زندگی یه بازیه کی از عمرش راضیه
ابر گریونه دلم چشمه خونِ دلم
نمیتونم دلم رو راضی کنم
این دل دیوونه رو راضی به این بازی کنم
یه بهونه برای بودن و موندن ندارم
تو گلوم بغض غمه هوای خوندن ندارم
همه جا سرد و سیاه رو لبهام ناله و آه
سر من بیسایهبون نگهم مونده به راه
دست من غمگین و سرد تو گلوم یه گوله درد
نه بهاری نه گـلی پاییزه پاییز زرد
دلی که دلدار نداره با زندگی کار نداره
غریب این دیارم یه آشنا ندارم
سرم بی سایه بونه دلم یه پارچه خونه
غم تو دلم نشسته بال و پرم شکسته
غریب این دیارم یه آشنا ندارم
سرم بی سایه بونه دلم یه پارچه خونه
همه جا سرد و سیاه رو لبهام ناله و آه
تو روزنه نوری
تو روزنهء نوری درخانهء ظلمت پوش
دیباچهء آوازی برمتن شبِ خاموش
چیزی به من از باران چیزی به من از پرواز
چیزی به من از گریه چیزی به من از آواز
می بخشی و می خوابی بر بستری ازاعجاز
می مانم و می رویم درسنگرِ یک آغوش
بر متن شب خاموش.
شب حوصله می سوزد وقتی که تو درخوابی
ظلمت همهء دنیاست وقتی تو نمی تابی
تندیسهء تنها ئی درخوابی و زیبا ئی
مهتابی و بر پیکر دوری و همینجائی
درخانهء ظلمت پوش
توروزنه نوری .................
گفتی از عشقم حذر کن
گفتی ازعشقم حذرکن چه بَد کردم نکردم
یادمو ازسر بَدر کن چه بَد کردم نکردم
روزاول گفته بودی ولی ازتو نشنیدم
توی آینهء دیروز کاشکی فردارو میدیدم
باتوعشق آمدو گُم شد هرچه بود زیرو زبرشد
لحظه هاخالی وخسته زندگی بی هوده ترشد
باتومن عشقوشناختم
ای توعشق آخرینم رفتی و دردو شناختم
باتومن عشقو شناختم باتومن زندگی ساختم
ازکسی گلایه ایی نیست اگه باختم بتو باختم
تو کعبه ای
ای با من و پنهان چو دل ، از دل سلامت میکنم تو کعبه ای ، هر جا روم قصد مقامت میکنم هر جا که هستی حاضری ، از دور در ما ناظری شب خانه روشن میشود ، چون یاد نامت میکنم گه همچو باز آشنا بر دست تو پر میزنم گه چون کبوتر ، پر زنان ، آهنگ بامت میکنم گر غایبی ، هر دم چرا آسیب بر دل میزنی؟ ور حاضری ، پس من چرا در سینه دامت میکنم؟
مثل پرواز تو خوابه
ببین ، ببین ، این گریه ی یه مرده
مردی که گریه هاش ظهور درده
ببین ، ببین ، این آخرین صدای
این بی صدا شبخون کوچه گرده
قلب پاییزی من
باغ دلواپسیه
خوندنم ترانه نیست
هق هق بی کسیه
شب من با هجرت تو
شب معراج عذابه
تو نباشی موندن من
مثل پرواز تو خوابه
مرگ غرورمو ببین
زوال غمگین شعر و شکوفه و نوره
زوال قلبمو ببین
تنها تو می بینی چشم شب و زمین کوره
تو نباشی کی با اشکم
فال خوب و بد بگیره
کی منو از سایه های
این شب ممتد بگیره
بی تو با این در به در
هق هق شب گریه هاست
مرد غمگین صدا
بی تو مرد بی صداست
من و تو
سلام به تو مهربان من - خوبی را از تو یاد گرفتم و بدی را از خود - کاش میتونستم برای تو اونی باشم که دلت میخواست - من و تو فقط در عالم ظاهر و فیزیکی شباهتهای فراوانی با هم نداریم در عالم روح هم با هم شباهتهای زیادی داریم یعنی توقع های تو در عشق هم مانند من هست و در این فرمول تو مساوی من هست - و در اینجا جنگ عشق میان من و من هست که در آخر منجر به مردن من هست - چون زور من به من نمیرسد - هر دو تشنه عشق بودیم و بدجور بهم گره خوردیم گره مان کور شد طوری که دیگر باز نمیشد و داشتیم خفه میشدیم - آنجا بود که من و من شاکی شدیم و من تبر را برداشتم بر خود زدم تا باز نشوم و مواظب بودم که نکنه بر تو ضربه ای بزنم و تو رو زخمیت نکنم - ای مهربانتر از من و ای آرامش بخش شبهای تنهایی من گرچه من از آن طناب قطور تبدیل به نخی باریک شده ام اما بدان که قلب من با آن نخ به تو متصل هست و همیشه منتظر دستان توست تا مرا از پرت شدن در پرتگاه تنهایی نجات بخشی














